|
نوشته شده توسط مدیریت سایت
|
|
سه شنبه ، 13 مهر 1389 ، 13:07 |
|
نیروی عظیم دورنی را فعال کنید. آنتونی رابینز فصل 1: رویای سرنوشت " آنکه ثبات عقیده دارد به سرنوشت معتقد است و آنکه دمدمی است به اقبال." بنیامین دیزرائیلی همه ما رویاهایی در سر داریم. همه ما در اعماق روح خود می خواهیم باور کنیم که عطیه ای خاص در وجود ماست، که می توانیم تفاوتی ایجاد کنیم، که می توانیم به گونه ای خاص به احساسات دیگران دست یابیم، و می توانیم دنیای بهتری بسازیم. هر یک از ما زمانی در زندگی خود تصوری از یک زندگی نمونه و مطلوب داشته ایم که همیشه آرزومند آن بوده و آنرا حق خود دانسته ایم. با این همه، در مورد بسیاری از ما، این رویاها فرو مرده و همراه با آن اراده و میل به اینکه سرنوشت خود را شکل دهیم ضعیف گردیده است. بسیاری از ما اعتماد به نفسی را که ضامن پیروزی است از دست داده ایم.
چگونه تغییرات پایدار پدید آوریم: برای اینکه تغییری ارزش واقعی داشته باشد باید پایدار و ماندگار باشد. همه ما تجربه کرده ایم که تغییرات لحظه ای، سرانجامی جز احساس کسالت و ناکامی ندارد. در واقع بسیاری از کسان از ایجاد تغییر ترس و واهمه دارند، زیرا بطور ناخودآگاه معتقدند که تغییرات موقتی هستند. قدم اول: معیارهای خود را بالا ببرید: هر زمان که صمیمانه مایل به ایجاد تغییری باشید، اولین کاری که باید بکنید این است که معیارها و استانداردهای خود را بالا ببرید. زنان و مردانی را که هدفهای بزرگ و دور از دسترسی برای خود قائل شدند، معیارها و استانداردهای خود را ترقی دادند و بر طبق آن عمل کردند و تصمیم گرفتند که به کمتر از آن راضی نشوند، در نظر آورید. صفحات تاریخ پر از مثالهایی از قبیل لئوناردو داوینچی، آبراهام لینکن، هلن کلر، مهاتما گاندی، مارتین لوتر کینگ،... و بسیاری افراد دیگر است که قدمهای عظیمی در راه ارتقاء معیارهای خود برداشته اند. نیرویی که در اختیار آنان بوده است در اختیار شما نیز هست، بشرط آنکه شهامت داشته باشید و آنرا بکار بگیرید. تغییر یک سازمان، یک شرکت، یک کشور، حتی جهان، با یک قدم ساده آغاز می شود و آن این است که تغییری در خود پدید آورید. قدم دوم: عقاید زیان آور را تغییر دهید: اگر معیارهای خود را بالا بردید و هدف بزرگی برای خود تعیین کردید، اما واقعاً و قلباً معتقد نبودید که می توانید به آن هدف برسید. از همان اول به کار خود لطمه زده اید. اما دست به عمل نخواهید زد. در شما آن حس اطمینانی که باعث شود نیروی عظیم درونی خود را بیدار کنید وجود نخواهد داشت، حتی در همین لحظه که مشغول مطالعه کتاب هستید. اعتقادات ما همچون فرمانهای بی چون و چرا عمل می کنند. به ما می گویند که اشیا و امور چگونه اند، چه چیزی ممکن و چه چیزی غیر ممکن است. چه کاری می توان کرد و چه کاری نمی توان کرد. اعتقادات ما اعمال، افکار و احساسات ما را شکل می دهند. در نتیجه تغییر نظام اعتقادی، هسته مرکزی هر تغییر پایداری است که در زندگی خود ایجاد می کنیم. باید قبل از دست زدن به هر اقدام، این احساس اطمینان را که می توانیم به هدف خود برسیم و خواهیم رسید در خود بوجود آوریم. اگر نظام اعتقادی خود را در اختیار نگیرید، هر قدر هم که معیارهای خود را بالا ببرید، پشتوانه لازم برای اقدام به عمل در شما وجود نخواهد داشت. اگر مهاتما گاندی، با تمام رشته های وجود خود به قدرتی که در زمینه مقاومت بدون خشونت داشت معتقد نبود، به نظر شما تا چه اندازه احتمال موفقیت او می رفت؟ این اعتقادات قوی و متناسب او بود که موجب شد به منابع درونی خود دست پیدا کند و به جایی برسد که بر افکار کسانی که به اندازه او معتقد نبودند مسلط شوند. قدرت ایمان، یعنی همین احساس اطمینان، نیرویی است که در پشت هر موفقیت بزرگ تاریخی نهفته است. قدم سوم: شیوه کار خود را تغییر دهید: برای اینکه بر اعتقاد خود پا برجا باشید باید بهترین شیوه را برای رسیدن به نتیجه انتخاب کنید. یکی از باورهای اساسی من این است که اگر معیاری بالاتر برای خود در نظر گرفتید و توانستید که خود را به آن معتقد سازید، آنگاه بطور قطع می توانید راه رسیدن به هدف را هم پیدا کنید. به همین سادگی راه را پیدا خواهید کرد. ملاحظه کنید، در زندگی، بسیاری از مردم می دانند چه کنند، اما فقط تعداد اندکی به آنچه می دانند عمل می کنند. کار راهنما و مربی چیست؟ اولین کارش این است که مراقب شما باشد. گاهی مربی مطلب تازه ای به شما نمی گوید، بلکه همان مطلبی را که می دانید یادآوری می کند، و سپس شما را به انجام وامی دارد. پنج زمینه گوناگون در مورد یادگیری: 1- تسلط بر عواطف و احساسات: دانستن این درس به تنهایی راه را برای یادگیری چهار مطلب دیگر هموار می کند. حقیقتاً هر عملی که انجام می دهیم برای تغییر نحوه احساس است. با وجود این بسیاری از ما برای اینکه این کار را نحو سریع و موثری انجام دهیم تقریباً هیچ آموزشی ندیده ایم. عجیب اینجاست که چه بسا هوش و استعداد خود را عمداً بکار می گیریم تا خود را در حالاتی تضعیف کننده قرار دهیم، و غافلیم که هر یک از ما دارای چه استعداد خارق العاده ای هستیم. بسیاری از ما، خود را به دست حوادث بیرونی که هیچ کنترلی بر آنها نداریم می سپاریم و سعی نمی کنیم که بر احساسات خود مسلط شویم، در صورتی که احساسات ما، در اختیار ماست و بجای آن از وسایل مخرب و موقتی برای تغییر روحیه استفاده می کنیم. با مطالعه این کتاب، علت و انگیزه کارهایی که می کنید و نحوه ایجاد بسیاری از عواطف را کشف خواهید کرد. متوجه می شوید که کدامیک از احساسات و عواطف، شما را تضعیف یا تقویت می کنند و چگونه می توان از هر دو نوع عواطف به بهترین صورت استفاده کرد تا اینکه احساسات ما دست و پاگیر ما نشوند، بلکه به عنوان ابزاری نیرومند در اختیار می باشند تا از حداکثر توانایی های خود بهره مند شویم. 2- تسلط بر جسم: آیا ارزش دارد که همه چیزهایی را که آرزو داریم بدست آوریم، اما سلامت جسمی لازم برای لذت بردن و استفاده از آنها را نداشته باشیم؟ آیا هر روز صبح، پرانرژی، نیرومند، و آماده برای آغاز روزی تازه از بستر برمی خیزید؟ یا اینکه به اندازه شب گذشته احساس خستگی می کنید، تمام تنتان درد می کند و از اینکه باز هم ناچارید روز دیگری را بگذرانید خلقتان را تنگ است؟ آیا زندگی روزانه، شما را بصورت ارقام و آمار درآورده است؟ این درس دوم به شما کمک می کند که کنترل سلامت جسمی خود را بدست گیرید تا اینکه نه فقط از نظر ظاهری بهتر به نظر برسید، بلکه احساس بهتری هم داشته باشید و بدانید که بر زندگی خود مسلط هستید و از جسم شما امواج سلامتی می تراود و موجب می شود که به هدف خود برسید. 3- تسلط به روابط: گذشته از تسلط بر عواطف بر جسم، عاملی را نمی شناسم که به اندازه تسلط بر انواع روابط، مثلاً روابط عاشقانه، روابط خانوادگی، روابط شغلی و روابط اجتماعی دارای اهمیت باشد. گذشته از این هیچکس یادگیری، رشد، موفقیت و خوشبختی را تنها برای خود نمی خواهد. ابتدا کشف می کنیم که شما به چیزی بها می دهید، انتظارات شما چیست؟ قواعد شما برای بازی زندگی کدام است، و ارتباط آن با سایر بازیکنان چگونه است. پس از آنکه در این زمینه مهم مهارت و تبحر پیدا کردید. یاد می گیرید که با دیگران به عمیق ترین وجه مرتبط شوید و پاداش شما چیزی است که همه ی ما در آرزوی آن هستیم، احساس اینکه مفید هستیم و بدانیم که چه تغییری در زندگی سایر مردم ایجاد کرده ایم. من دریافته ام که بزرگترین سرمایه من روابط بوده است زیرا از طریق روابط دریچه ای به سوی هر یک از منابعی که نیاز داشته ام باز شده است. یادگیری این درس، منبعی پایان ناپذیر برای رشد و همیاری با دیگران در اختیار شما خواهد گذشت. 4- تسلط بر امور مالی: چهارمین درس این کتاب به شما خواهد آموخت که چگونه از اینکه در خزان زندگی تنها خود را از نظر مالی سر پا نگهدارید فراتر بروید و حتی هم اکنون هم وضع شایسته ای داشته باشید. در جامعه ای که زندگی می کنیم، هر یک از ما قابلیت این را دارد که رویاهای خود را به واقعیت مبدل سازد، معذالک اکثر ما فشار مالی را احساس می کنیم و تصور می کنیم که پول بیشتر، این فشار را تخفیف خواهد داد. این یک سراب و فریب فرهنگی بزرگ است. بگذارید خیالتان را راحت کنم و بگویم که هر قدر بیشتر پول داشته باشید، به همان نسبت فشار مالی بیشتری را تحمل خواهید کرد. کلید کار، این نیست که به دنبال ثروت بیشتر بروید، بلکه باید عقاید و طرز تفکر خود را عوض کنید و پول را نه به عنوان هدف نهایی و تنها وسیله خوشبختی، بلکه بصورت ابزاری برای کمک و خدمت بنگرید. 5- تسلط بر زمان: پنجمین درس این کتاب، اولاً به شما می آموزد که چگونه تصمیمی واقعی بگیرید و چگونه هوسهای خود را در مورد خوشیهای زود گذر کنترل کنید تا اینکه نظرات، خلاقیتها، و حتی تواناییهای شما در زمان مناسب به بار بنشیند. ثانیاً به شما می آموزد که چگونه شیوه ها و نقشه های لازم را برای اجرای آن تصمیم ها طرح کنید و اگر مصمم به برداشتن قدمهای بزرگ باشید، به مهلت های زمانی توجه کنید، نرمش لازم را برای تغییر طرز تفکر، هر چند بار که لازم باشد، داشته باشید، آن تصمیم ها عملی خواهند شد. چنانچه در مورد زمان تبحر پیدا کنید به این حقیقت دست پیدا می کنید که بسیاری از مردم کارهایی را که می توان ظرف یکسال انجام داد بیش از حد برآورد می کنند و کارهایی را که می توان ظرف ده سال به انجام رساند دست کم می گیرند! در این کتاب قواعد ساده و خاصی خواهید یافت که به کمک آنها علت هر گرفتاری را پیدا می کنید و با کمترین زحمت در رفع آن بکوشید. مثلاً شاید قبول این نکته برایتان دشوار باشد که تنها با تغییر یک کلمه که تکیه کلام شما شده است، الگوهای احساسی شما در زندگی تغییر خواهد کرد. یا اینکه با تغییر سوالاتی که آگاهانه یا ناآگاهانه مرتباً از خود می پرسید، می توانید فوراً مرکز توجه خود و در نتیجه فعالیتهای روزمره خود را تغییر دهید. یا اینکه با تغییر یکی از اصول اعتقادی خود، با کمال قدرت میزان خوشبختی خود را افزون سازید. به هر حال با شیوه هایی آشنا خواهید شد تا بتوانید تغییرات دلخواه خود را ایجاد نمایید. فصل 2: تصمیم گیری: راهی بسوی نیرومندی انسان زاده شده است که زندگی کند، نه اینکه خود را برای زندگی آماده نماید. "بورس پاسترناک" مهم این است که اکنون از خود بپرسم، ده سال آینده زندگی خود را چگونه خواهم گذراند؟ امروز چگونه زندگی کنم که فردای مطلوب را بوجود آورم؟ از امروز به بعد برای چه هدفی باید مبارزه کنم؟ چه چیزهایی در حال حاضر برایم مهم است؟ و در دراز مدت چه چیزهایی برایم اهمیت خواهد داشت؟ امروز چه قدمهایی بردارم که تقدیر نهایی من شکل پذیرد؟ پس از ده سال شما به هر حال به جایی خواهید رسید. اما به کجا؟ چه کسی خواهید شد؟ چگونه زندگی خواهید کرد؟ چه کاری از شما ساخته خواهد بود؟ اکنون زمانی است که برنامه ده سال زندگی آتی خود را طراحی کنید، به ده سال دیگر، باید لحظات را دریابیم. همچنانکه امروز زندگی ده سال پیش خود را از نظر می گذرانید. آیا وقتی به گذشته خود می نگرید راضی خواهید بود یا ناراضی؟ شاد خواهید بود یا متأسف؟ بهترین راه شکل دادن به زندگی آن است که دست به عمل بزنیم. اینکه افرادی در شرایط مشابه، به نتایج متفاوتی می رسند علتش آن است که به طور متفاوتی عمل می کنند. خلاصه اینکه اگر می خواهیم به زندگانی خود جهت دهیم، باید اختیار اعمال ثابت خود را دست گیریم. کارهایی که گاه گاه انجام می دهیم سرنوشت ساز نیستند. بلکه اعمال ثابت ما سرنوشت ما را معین می سازند. اکنون مهمترین و اساسی ترین پرسش را مطرح می کنیم. چه عاملی مقدم بر اعمال ماست؟ قدمهایی که برمی داریم بر اثر چیست؟ چه عاملی سرنوشت ما و مقصد نهایی زندگی ما را مشخص می سازد؟ چه چیز ما در اعمال ماست؟ پاسخ، البته همان است که همیشه گفته ام: قدرت تصمیم گیری. آنچه در زندگی اتفاق می افتد، چه خوشایند باشد و چه چیز مایه درد سر، با یک تصمیم آغاز می شود. من معتقدم در لحظات تصمیم گیری است که سرنوشت شما شکل می گیرد. تصمیم هایی که امروز و هر روز می گیرید، وضع امروزی و سالهای آتی شما را شکل می دهد. انسان زائیده شرایط نیست، بلکه خالق آن است. " بنیامین دیزرائیلی " اگر تصمیم بگیریم، من و شما هم می توانیم زندگی خود را بصورت نمونه ای الهام بخش در آوریم. چگونه؟ کافیست امروز تصمیم بگیریم که نحوه زندگی خود را مشخص سازیم. اگر هم برای آینده خود تصمیمی نگیریم، این خود نوعی تصمیمی است. یعنی تصمیم گرفته اید که سرنوشت خود را به دست نگیرید و دستخوش شرایط محیط باشید. لحظه ای فکر کنید. آیا بین "علاقمند بودن" به چیزی و مقید بودن به آن فرقی نیست؟ بارها جملاتی از این قبیل را از اشخاص می شنویم که "واقعاً مایلم ثروت بیشتری داشته باشم" یا "دلم می خواهد به فرزندانم نزدیکتر باشم" یا "علاقمندم که تغییری در این جهان به وجود آورم". اما این نوع اظهارات به هیچ وجه جنبه تعهد و مقید بودن ندارد، بلکه می رساند که چه چیزی بهتر است. مثل اینست که بگوئیم "دلم می خواهد فلان اتفاق بیفتد. اما من در آن مورد هیچ کاری نکنم. این نشانه قدرت نیست، بلکه دعایی ضعیف است که از ایمان ناشی نمی شود. نه فقط باید تصمیم بگیرید که به چه هدفهایی مقید باشید، بلکه باید تصمیم بگیرید که چگونه فردی می خواهید باشید. اگر معیار پایه ای برای آنچه که در زندگی برایتان قابل قبول است نداشته باشید بزودی دچار اعمال، افکار و نوعی از زندگی می شوید که از سطح شایستگی شما پایین تر است. پس لازم است که سطح معینی برای زندگی خود قائل شوید و تحت هر شرایطی ولو اینکه همه کارها برخلاف عقیده شما پیش رود، یا محبوبتان ترکتان کند، یا هیچ کس کمکتان نکند، باز بر تصمیم خود پا برجا باشید و بگویید که سطح زندگانی من باید بالاتر از این باشد. پس اگر از نوع روابط خود رضایت ندارید، هم اکنون تصمیم به تغییر آن بگیرید. اگر از شغل فعلی خود ناراضی هستید آنرا عوض کنید. اگر شادابی و سلامت بیشتری را طالب هستید، هم اکنون اقدام کنید. در یک لحظه می توانید قدرتی را در خود به وجود آورید که تاریخ را دگرگون کرده است. می توانید از نیروی عظیمی که در درون شماست استفاده کنید. هم اکنون تصمیمی بگیرید که شما را در مسیری نو، مثبت و نیرومند از رشد و خوشبختی بیندازد. تصمیم میتواند هم موجبی برای دردسر شود و هم اینکه شادیها و فرصتهایی باور نکردنی به ارمغان آورد. تصمیم نیرویی است که امور نامرئی را به مرئی و رویاها را به واقعیت تبدیل می کند. یک لحظه دیگر می توانید از این نیروی عظیم که در درون شما نهفته است و در انتظار اندکی شهامت از طرف شماست بهره مند شوید. آیا امروز، روزی نیست که شما بالاخره تصمیم بگیرید نشان دهید که به عنوان یک انسان، بسیار بیش از آن چیزی هستید که تا کنون به نظر رسیده اید؟ بگذارید امروز روزی باشید که یکبار و برای همیشه زندگی خود را با عظمتی که در روح شماست هماهنگ سازید و سپس به خود اعلام کنید که این است آنچه من هستم. اینست راه زندگی من. این است کاری که می خواهم انجام دهم و هیچ عاملی نمی تواند مانع رسیدن من به مقصود شود و مرا منصرف گرداند. فرمول موفقیت نهایی راهی ابتدایی است تا شما را به هدف برساند: 1- تصمیم بگیرید که چه می خواهید 2- دست به عمل بزنید 3- کارهای خود را بررسی کنید که شما را به هدف نزدیک می سازد یا خیر 4- طرز فکر و راه کار خود را عوض کنید تا به نتیجه برسید. یعنی پس از تصمیم گیری بطور خودکار مراحل گیری پیش می آید. اگر فقط خواست خود را مشخص کنید، خود را به انجام عملی مقید سازید، از خطاهای خود درس بگیرید، و حاضر باشید طرز تلقی خود را تغییر دهید، در آن صورت نیروی محرکه ای در شما ایجاد می شود که شما را به هدف می رساند همین که خود را ملزم کنید که به هدف معینی برسید، چگونگی آن خودبخود رخ می نماید. در مورد همه نو آوریها و خلاقیت ها یک حقیقت ابتدایی وجود دارد: از لحظه ای که شخص بطور قطع مصمم بکاری می شود، امدادهای غیبی به کمک او می آیند. "یوهان ولفکانگ فون گوته" اگر تصمیم گیری تا این اندازه ساده و موثر است چرا بسیاری از افراد در این زمینه کوتاهی می کنند؟ به نظر من ساده ترین علت آن این است که بسیاری از ما، معنی تصمیم واقعی را به درستی نمی دانیم. توجه نداریم که یک تصمیم صحیح، چه نیرویی برای تغییر در اختیار ما می گذارد. بخشی از این مشکل مربوط به این است که از بس کلمه تصمیم را با بی توجهی بکار برده ایم معنی کلمه در نظرمان تغییر کرده و چیزی در حد بیان آرزوها شده است. به جای اینکه تصمیم بگیریم، علاقه و آرزوی خود را اظهار می کنیم. تصمیم واقعی این نیست که بگوییم "می خواهم سیگار را ترک کنم" بلکه این است که هر نوع امکان و احتمال دیگری را منتفی نماییم و کنار بگذاریم. این روشنی هدف است که به شما نیرو می بخشد. با کمک این روشنی میتوانید به نتایجی که واقعاً در زندگی آرزو دارید برسید. گرفتاری اغلب ما این است که آنقدر در زندگی تصمیم نگرفته ایم که فراموش کرده ایم تصمیم واقعی چگونه است. عضلات تصمیم گیری ما شل شده است! بعضی ها مدتها طول می کشد که تصمیم بگیرند شام چی بخورند! راه تصمیم گیری بهتر، تصمیم گیری بیشتر است. از هر تصمیم باید درسی گرفت. حتی اگر نتیجه آن تصمیم در کوتاه مدت معلوم نشود. بدانید که مهارت در تصمیم گیری هم نظیر هر نوع مهارت دیگری، در اثر تمرین و تکرار بهتر می شود. هر چه بیشتر تصمیم بگیرید، بیشتر متوجه می شوید که زمام امور زندگی خود را در کف دارید. کم کم مشکلات آینده را بصورت فرصتهایی خواهید دید که زندگی خود را به سطحی بالاتر ارتقا دهید. به خاطر داشته باشید که تکرار، ایجاد مهارت می کند. امتیازات و اطلاعاتی که بدست می آوریم، ما را نیرومند می گردانند تا بتوانیم تصمیم های بهتری بگیریم و در نتیجه دستاوردهای دلخواه خود را ایجاد نماییم. ممتاز بودن بخودی خود موجب رنج و ناراحتی نمی شود. البته بعضی از مشهورترین شخصیت ها که به آرزوهای خود جامه عمل پوشانده اند از دانسته های خود احساس لذت و خوشبختی نمی کنند. سه نوع تصمیم است که در هر لحظه از زندگانی خود می گیریم و این تصمیم ها سرنوشت ما را مشخص می کنند. این تصمیم ما معرف توجه، احساس و اعمال ما هستند و در نهایت عملکرد و شخصیت ما را نشان می دهند. اگر بر این سه تصمیم مسلط نباشیم، زمام زندگی از اختیار ما خارج می شود. این سه تصمیم سرنوشت ساز عبارتند از: 1- این که به چه اموری توجه کنیم. 2- این که هر چیز را چگونه معنی کنیم. 3- این که چه کنیم تا به نتایج دلخواه برسیم. اگر به مشکلات فعلی خود توجه کنید می بینید اگر قبل از آنکه به مرحله سقوط برسید، تصمیم بهتری می گرفتید از همه مشکلات جلوگیری می شد. وقتی دچار جریان تند و امواج خروشان رودخانه شدیم چه کاری از ما ساخته است؟ جز اینکه پاروهای خود را در رودخانه بیندازیم. یا دیوانه وار بیهوده برخلاف جریان آب و در مسیری تازه پارو بزنیم، و یا تصمیم بگیریم که همچنان به پیش برویم؟ مقصد خود را پیشاپیش مشخص کنید، و طرح و نقشه ای در دست داشته باشید که در مسیر زندگی بتوانید درست تصمیم بگیرید. ممکن است تاکنون به این فکر نیفتاده باشید، اما حقیقت آن است که در ساختمان مغز شما نظامی داخلی برای تصمیم گیری وجود دارد. این نظام همچون نیرویی نامرئی در هر لحظه از زندگی، افکار، اعمال و احساسهای ما را هدایت می کند. این نیرو که بیشتر در شعور ناخودآگاه متمرکز است نحوه ارزیابی ما را از هر چیز کنترل می نماید. اشکال کار این است که اغلب مردم هرگز بطور آگاهانه این نظام را برقرار نمی سازند، این نظام از پنج جز مرکب است:1- اعتقادهای اساسی و قوانین شعور ناخودآگاه 2- ارزشها 3- چهار چوبهای مربع 4- سوالاتی عادی که از خود می پرسیم 5- وضعیت روحی که در هر لحظه داریم. ارتباط هماهنگ این پنج عامل نیرویی بوجود می آورد که موجب انجام ویا جلوگیری از انجام عمل می گردد، ما را به پیش بینی و یا نگرانی از آینده وامی دارد، سبب می شود که خود را مورد علاقه یا نفرت حس کنیم، و میزان کامیابی و خوشبختی ما را مشخص می کند. علت کارهایی که می کنیم، و کارهایی که می دانیم باید انجام دهیم و نمی دهیم در همین نیرو نهفته است. مهمتر از همه آنکه تغییر این عوامل مبارزه با معمول نیست، بلکه رفع علت است. به خاطر داشته باشید که موفقیت در واقع ثمره قضاوت صحیح است. قضاوت صحیح ناشی از تجربه، و تجربه غالباً ثمره قضاوت غلط است! تجربه های بد و دردناک گاهی از همه مهمترند. در موقع شکست و ناکامی به جای آنکه دست بر سر بزنیم باید اندیشه کنیم و از شکست خود درس بگیریم. در غیر این صورت در آینده نیز همان اشتباه را تکرار خواهیم کرد. مهارت در هر کار همان قدر طول می کشد که شما بخواهید. اگر شما در رودخانه زندگی باشید احتمالاً به چند تخته سنگ برخورد خواهید کرد. این به هیچ وجه بد نیست، بلکه صحیح همین است. مهم این است که وقتی به گل نشستید به خاطر این "شکست" به سر خودتان نزنید، به یاد داشته باشید که در زندگی شکست وجود ندارد، بلکه فقط نتیجه موجود است. اگر به نتیجه ای رسیده اید که دلخواه شما نیست، از آن تجربه درسی بگیرید و سعی کنید که در آینده بهتر تصمیم بگیرید. برای موفقیت باید به دراز مدت توجه داشت. نه موفقیت و نه شکست هیچ یک یک شبه ایجاد نمی شود. تصمیم به اینکه خود را به هدفهای دراز مدت مقید سازید به اندازه هر تصمیم دیگر مهم است. بی توجهی به این موضوع ممکن است خسارتهای مالی، اجتماعی و یا شخصی در پی داشته باشد. یک اعتقاد است که در موقعیت های دشوار به من آرامش می دهد، و آن این است که رحمت خداوند ممکن است تأخیر داشته باشد، اما حتمی است. از نیروی تصمیم استفاده کنید: 1- نیروی واقعی تصمیم را به یاد داشته باشید. 2- توجه داشته باشید که مشکلترین مرحله در رسیدن به هدف، گرفتن تصمیم واقعی و مقید بودن به آن است. افراد موفق ارزش هایشان برای خودشان روشن است و می دانند که در زندگی چه می خواهند. این را هم بدانید که تصمیم گیری خود نوعی عمل است. یک تعریف تصمیم این است که تصمیم اطلاعاتی است که موجب عمل می شود. اگر تصمیم شما عمل به دنبال داشته باشد تصمیم واقعی است. اغلب در اثر گرفتن یک تصمیم، به هدفهای بزرگتری دست می یابیم. 3- فراوان تصمیم بگیرید. 4- از تصمیم های خود درس بگیرید. 5- به تصمیم های خود پایبند باشید، اما برای تغییر شیوه تفکر خود همیشه آمادگی داشته باشید. بدانید که این تصمیم های شما، نه شرایط شماست که سرنوشتتان را می سازد. تصمیمی که به آن مقید پایبند باشید نیرویی است که زندگی شما را دگرگون می سازد. این نیرویی است که هر لحظه که بخواهید در اختیار شماست. روح انسانی تغییر ناپذیر است، اما اراده و نیرویی، اراده تغییر مسیر زندگی و مسلط بودن به آن، فقط هنگامی ایجاد می شود که شما تصمیم بگیرید، و باور کنید که هیچ مشکلی و مانعی نمی تواند مانع شما شود. اگر تصمیم بگیرید که زندگی شما را نه شرایط محیط، بلکه تصمیم شما شکل دهد، در آن لحظه است که زندگی شما برای همیشه دگرگون می شود. و بر نیروهایی زندگی شما را شکل می دهند مسلط می شوید. فصل سوم: نیرویی که شکل زندگی شما را مشخص می کند: هر کاری که می کنیم یا برای اجتناب از رنج است و یا برای کسب لذت. چه بسا می شنویم که افراد، درباره دگرگونی هایی که می خواهند در زندگی خود ایجاد کنند، سخن می گویند اما قادر به انجام آن نیستند، این افراد سرخورده می شوند، گرفتار می شوند، حتی از دست خودشان خشمگین می شوند، زیرا می دانند که باید کاری بکنند، لیکن نمی توانند خود را به انجام آن کار وادار کنند. علت اصلی آن یک چیز است. این افراد سعی در تغییر رفتار خود می کنند که معلول است و به رفع علت نمی پردازند. تأخیر و مساحمه به چه معناست؟ معنی آن این است که در عین حال که می دانیم که باید کار معینی را به انجام رسانیم، از انجام کار خودداری کنیم، علت ساده آن این است که می بینیم فعلاً انجام کار، دردناکتر از انجام ندادن آن است. با وجود این به تعویق انداختن کار دارای حدی است، زیرا به مرور فشارهای اطراف زیاد می شود و زمانی می رسد که انجام ندادن آن است که اغلب افراد، بیشتر سعی می کنند به آنچه دارند بچسبند تا اینکه خود را به خطر بیندازند تا به آنچه در زندگی واقعاً می خواهند برسند. راز موفقیت آنست که بدانید چگونه از نیروهای رنج و لذت استفاده کنید و نگذارید که این نیروها شما را در اختیار بگیرند. اگر چنین کنید بر زندگی خود مسلط خواهید شد، در غیر این صورت زندگی بر شما مسلط خواهد شد. "رابینز" چرا مردم می توانند رنج را تحمل کنند و معذالک تغییری در زندگی خود ندهند؟ علتش آن است که به قدر کافی رنج را احساس نکرده اند، یعنی به اصطلاح به آستانه احساس رنج نرسیده اند. شاید در زندگی شما در گذشته موقعیت خطیری پیش آمده که تصمیم گرفته اید از نیروی فردی خود استفاده کنید. دست بعمل بزنید و زندگی خود را دگرگون سازید. در آن موقع احتمالاً به آن آستانه رنج رسیده اید که دیگر تحمل برایتان مقدور نبوده است. در زندگی هر یک از ما زمانی فرا رسیده است که گفته ایم "دیگر بس است" دیگر فلان کار تکرار نخواهد شد. فلان چیز باید تغییر کند". این همان لحظه جادویی است که رنج با ما دوست می شود. ما را به کارهای تازه ای وا میدارد و نتایج تازه ای برای ما به ارمغان می آورد. در چنین لحظاتی اگر با خود بیندیشیم که ایجاد تغییرات، چه لذتها و خوشی های عظیمی با خود به دنبال خواهد داشت، با نیرومندی بیشتری دست بعمل خواهیم زد. زندگی روزانه ما پر از کشمکش های درونی است. ما پیوسته کردارهای خود و اثری را که بر ما دارند می سنجیم. مهمترین درس زندگی: مهمترین درسی که در زندگی می آموزیم این است که در مورد ما، چه چیزی مایه رنج و چه چیزی موجب لذت است. این درس، در مورد هر یک از ما متفاوت است و بدین جهت رفتارهای ما یکی نیست. اگر رنج شدیدی را با هر نوع الگوی رفتاری یا عاطفی همراه سازیم، به هیچ قیمتی بسوی آن نخواهیم رفت. با دانستن این موضوع می توانیم از نیروی رنج و لذت، حقیقتاً برای ایجاد هر نوع تغییر در زندگی خود استفاده کنیم، خواه این تغییر، رفع دو دلی ها و بی تصمیمی باشد یا ترک اعتیاد. ما تنها موجودات روی زمین هستیم که دارای زندگی درونی غنی و پیچیده ای می باشیم بطوریکه نه تنها امور و اشیاء بیرونی برایمان دارای اهمیت است بلکه تغییری که از امور و اشیاء خارجی می کنیم دارای اهمیت بیشتری است. زیرا این تغییر است که ما نشان می دهد درباره خود چگونه می اندیشیم و کردار ما در آینده چگونه خواهد بود. یکی از چیزهایی که ما را این همه در میان سایر موجودات ممتاز کرده است خاصیت سازگاری با محیط، تغییر پذیری و تغییر شکل اشیاء و نظرات به منظور ساختن چیزهای مفیدتر و مطلوب تر است. یکی از بزرگترین استعدادهایی که در زمینه سازگاری داریم این است که تجربیات زندگی خود را بعنوان مواد خام می گیریم، آنها را با تجربه های دیگر مرتبط می کنیم، و از مجموع، پرده رنگینی از معانی می سازیم که در جهان بی همتاست و بخود ما اختصاص دارد. تنها نوع بشر است که می تواند مسایل گوناگون را طوری با هم تداعی کند که دردهای جسمانی در نظرش لذت بخش باشد و یا برعکس. مردان نیز همچون زنان، بیشتر به سخن دل خود گوش می کنند تا به اندرزهای عقل. "لرد چیتر فیلد" گر چه قبول این سخن دشوار است، اما حقیقت این است که آنچه محرک رفتارهای ماست، واکنش غریزی در برابر رنج و لذت است، نه محاسبه اندیشمندانه. گرچه دلمان می خواهد باور کنیم که زندگی خود را با کمک عقل و اندیشه اداره می کنیم، اما در بیشتر موارد عواطف ما یعنی احساساتی که به اندیشه های خود مرتبط می سازیم محرک واقعی کردارهای ماست. ممکن است مشکلی را بطور موقتی حل کنیم، اما اگر علت بروز مشکل را رفع نکنیم پس از مدتی مشکل دوباره بروز می کند. نهایتاً برای اینکه تغییر رفتار به صورت دائمی درآید باید رنج را به رفتارهای گذشته و لذت را به رفتارهای تازه نسبت دهیم و آنها را شرطی کنیم تا اینکه بصورت همیشگی و ثابت در می آیند. حقیقت آن است که ما قادریم جسم، روح و عواطفمان را با احساس رنج و لذت نسبت به هر عاملی شرطی کنیم. با تغییر این عوامل، رفتارهای ما بلافاصله تغییر می کند. نیرویی که اعتقادات مردم جهان و عادات خرید افراد را دگرگون می کند، همان نیرویی است که همه اعمال ما را شکل می دهد. این بستگی به میل من و شما دارد که از این نیرو استفاده کنیم و درباره اعمال و رفتار خود، خودمان تصمیم بگیریم. زیرا اگر افکار و اندیشه های خود را هدایت نکنیم دیگران ما را نسبت به رفتارهایی که دلخواه خودشان است شرطی می کنند. اگر بخواهیم که کنترل زندگی خود را به دست گیریم باید یاد بگیریم که از همان شیوه تبلیغ و آگهی در مورد ذهنیات خود استفاده کنیم. یعنی رفتارهایی را که می خواهیم ترک کنیم. با رنج و رفتارهایی که می خواهیم داشته باشیم، با لذت توأم سازیم این کار را با چنان شدت و قوتی انجام دهیم که حتی به فکر تکرار رفتارهای نامطلوب گذشته نیفتیم. اکنون دانستیم که اولین قدم برای ایجاد هر گونه تغییر چیست. اولین قدم آگاهی از نیروی عظیم رنج ولذت و تأثیر این عواطف بر تصمیم ها و در نتیجه بر اعمال و کردار ماست. این آگاهی به این معنی است که بدانیم نظرات، کلمه ها، تصورها و صداها همیشه با احساسی از رنج ولذت همراه است و تلقین آنها عملی است که بطور مداوم در ذهن ما انجام می شود. چنین فهمیده ام که ما از لذتهایی که رنجی در پی داشته باشند چشم پوشی می کنیم و رنجهایی را که لذتی بزرگ به دنبال داشته باشند استقبال می نماییم. "میشل دومونتی" این رنج واقعی نیست که ما را به تحرک وامی دارد، بلکه ترس از دچار شدن به رنج است. همچنین آنچه ما را به تلاش و تکاپو وامی دارد لذت واقعی نیست، بلکه ایمان و اعتقاد و یا احساس اطمینان ماست به اینکه کردارهای معینی موجب لذت و خوشی ما خواهند شد. یعنی نه خود واقعیتها، بلکه تصور ما از واقعیت ها ما را به کوشش وامی دارد. این نکته را همیشه بخاطر داشته باشید که اگر در زندگی طالب چیز ارزشمندی هستید ناچار باید رنجهای کوتاه مدتی را تحمل کنید تا به خوشیهای دراز مدت دست یابید. طبیعت ما را فرمانبردار نیروهای رنج و لذت قرار داده است. افکار، گفتار، و کردار ما همه تحت تأثیر این نیروهاست، و هر تلاشی که برای رهایی خود از این نیروها به عمل آوریم، موجب نمایان تر شدن و توأم آنها می شود. "جرمی بنتهام" تمرین عملی: از هم اکنون تغییراتی را آغاز کنید. اول: چهار کار معوقه، یعنی کارهایی که باید انجام می شده اند ولی آنها را عقب انداخته اید را روی کاغذ یاداشت کنید. دوم: در زیر هر یک از این کارهای معوقه پاسخ سوالات زیرا بنویسید؟ چرا این کار را انجام نداده ام؟ در گذشته چه رنجهایی را با انجام این کار مرتبط ساخته ام؟ سوم: همه لذتهای ناشی از انجام ندادن کار را یادداشت کنید. چهارم: چنانچه اکنون دست به ایجاد تغییر نزنید چه زیانهایی متوجه شما می شود؟ موارد را یاداشت کنید. آخرین قدم: اگر هم اکنون دست بعمل بزنید چه لذتهایی نصیب شما می شود؟ یاداشت کنید. فصل چهارم: نیرویی سازنده و نابود کننده در زیر هر اندیشه ای، باوری است همچون پرده ای که بر روح ما کشیده باشند. "آنتونیو ماکادو" بسیاری از اوقات به این فکر می افتیم که وقایع بیرون زندگی ما را تنظیم می کنند و شرایط محیط است که شخصیت امروزی ما را شکل داده است. در واقع دروغی از این بزرگتر وجود ندارد.آنچه شکل و نحوه زندگانی ما را مشخص می کند، نه وقایع بیرونی بلکه نظام اعتقادی و تعبیر و تفسیری است که از وقایع بیرونی می کنیم. نظام اعتقادی ما به چه منظور طراحی شده اند؟ عقاید ما نیروهایی هستند که ما را راهنمایی می کنند و به ما می گویند که چه عملی منتهی به درد و رنج و چه کاری منجر به خوشی و لذت می شود. هر وقت که اتفاقی در زندگی ما می افتد مغز ما فوراً در سوال را مطرح می سازد: 1- آیا این اتفاق خوشایند است و یا ناخوشایند؟ بعبارت دیگر این اتفاق به معنی لذت است یا رنج؟ 2- برای رفع رنج و ناخوشی موجب لذت و خوشی چه باید کرد؟ پاسخ به این سوالات براساس باورهای ماست و باورها نیز از طریق تعمیم تجربه های گذشته که چه چیزی باعث خوشی و چه چیزی مایه ناخوشی است بدست می آیند. این تعمیم است که فعالیتهای ما را رهبری می کند و کیفیت و جهت زندگی ما را مشخص می کند. تعمیم (کلیت دادن به اموری است که از تجربه های زندگی بدست می آیند) ممکن است بسیار مفید واقع شود. اساس تعمیم، تشخیص شباهت میان الگوهاست. تعمیم، امور زندگی ما را آسان می کند و موجب می شود که کارهای خود را براحتی انجام دهیم. هر کاری که می کنیم بطور آگاهانه و یا ناآگاهانه ناشی از این عقیده است که چه چیزی موجب رنج و چه چیزی مایه لذت است. اگر می خواهید تغییراتی آگاهانه و دراز مدت در خود به وجود آورید باید عقاید مزاحم و باز دارنده را تغییر دهد. باورها می توانند نیروهایی سازنده و یا مخرب باشند. نوع بشر دارای قدرت غریبی است که می تواند هر یک از تجربه های زندگانی خود را طوری معنا و تفسیر کند که مایه ضعف و نابودی وی می شود و یا برعکس طوری تعبیر کند که زندگانی او را نجات بخشد. اگر نتوانیم این ایمان را در خود به وجود آوریم که وقایع تلخ و غیر قابل توضیح زندگی دارای دلیلی هستند ظرفیت خود را برای ادامه حیات واقعی از دست می دهیم. مصرف دارو همیشه لازم نیست. اما ایمان به موثر بودن معالجه همیشه لازم است. "نرمان کازنیز" باید بدانیم که نیروی ایمان می تواند در یک لحظه ما را بیمار کند و یا سلامت را به ما بازگرداند معلوم شده است که ایمان و عقیده برسیم ایمنی بدن موثر است. مهمتر این که ایمان و عقیده می تواند ما را به تلاش و فعالیت وادارد و یا برعکس ما را ضعیف سازد و تحرک را از ما بگیرد. به خاطر داشته باشید که به محض آنکه عقیده ای را پذیرفتم، آن عقیده نظام عصبی ما می شود و نیرویی پیدا می کند که می تواند قابلیت های حال و آتی ما را افزایش می دهد و یا به نابودی بکشاند. اگر می خواهیم اداره زندگانی خود را بدست گیریم باید اغتقادات خود را آگاهانه کنترل نماییم. برای این کار لازم است که بدانیم ایمان و اعتقاد چیست و چگونه تشکیل می شود. ایمان و اعتقاد چیست؟ اکنون ببینیم اعتقاد چیست؟ در زندگی غالباً از اموری صحبت می کنیم که نظر روشنی درباره ماهیت واقعی آنها نداریم بعضی ها گویی اعتقادات را جزو اشیاء می دانند در حالی که در واقع اعتقاد احساس اطمینانی است که نسبت به امور و اشیاء داریم. این احساس اطمینان باعث می شود که نیروی درونی خود را بهتر بکار گیرید و در نتیجه اعمالی که از شما سرمی زند هوشمندانه تر باشد. ما برای هر مساله ای راه حلی در درون خود داریم و یا دست کم می توانیم راه حل را به کمک دیگران بیابیم. اما غالباً نداشتن ایمان و احساس یقین و اطمینان موجب می شود که نتوانیم از قابلیتهای درونی خود استفاده کنیم. ساده ترین راه درک مساله ایمان آ ن است که سنگ بنای آنرا بشناسیم و آن نظریه است. ممکن نظریه های گوناگونی در ذهن خود داشته باشیم که در واقع بصورت اعتقاد در نیامده باشند. نظریه ها چگونه به اعتقاد مبدل می شوند؟ می توان نظریه را به میزی تشبیه کرد که پایه ندارد. به همین دلیل است که نظریه مانند اعتقاد، اطمینان بخش نیست. میز بدون پایه نمی تواند روی زمین قرار بگیرد. اما اعتقاد دارای پایه است. اگر بطور قطع بگویید که "من فرد متناسب و جذاب هستم" از شما می پرسم از کجا می دانید؟ در این صورت ممکن است تجربه ها، خاطرات و یا دلایلی را ذکر کنید که پایه های آن اعتقاد را تشکیل می دهند و باعث افزایش اطمینان می شوند. دلایلی که پایه آن اعتقاد را تشکیل می دهند کدامند؟ ممکن است افرادی این مطلب را به شما اظهار کرده باشند، ممکن است در آینه خود را نگاه کرده و با افراد دیگر مقایسه کرده باشید. ممکن است در خیابان که را می رفته اید گذرندگان شما را با دیده تحسین نگاه کرده باشند، ممکن است در جایی درباره نسبت های صحیح قد و وزن مطالبی خوانده آنها را در مورد خود صادق یافته باشید. همه این تجربه ها و دلایل حتی در جهت تقویت نظریه اولیه بکار روند، مانند پایه های میز عمل می کنند و از آن نظریه محکم و اطمینان بخش به نظر می رسد و کم کم انسان آنرا باور می کند. یعنی نظریه متبدل به اعتقاد می شود. اگر این تمثیل را در نظر بگیرید متوجه می شوید که اعتقادات شما چگونه شکل گرفته اند و درمی یابید که چگونه می توان اعتقادات را تغییر داد. اما اول باید به این نکته توجه داشته باشیم که می توانیم به هر چیزی اعتقاد پیدا کنیم به شرط انکه پایه های کافی در اختیار داشته باشیم. قویترین و محکم ترین پایه ها آنهایی هستند که از طریق تجربه های دردناک و یا لذت بخش زندگی شکل می گیرند و ما احساسات وعواطف نیرومندی نسبت به آنها داریم. عامل دیگر تعداد این مراجع است. بدیهی است هر قدر تعداد تجربه های مرجعی که نظریه خاصی را تایید و تقویت می کنند بیشتر باشد ایمان محکم تری نسبت به آن نظریه در ما پیدا می شود. آیا لازم است این مراجع حتماً صحیح باشند تا مورد استفاده واقع شوند؟ خیر. مراجع ممکن است واقعی و یا تصوری درست یا نادرست باشند و حتی ممکن است تجربه های شخصی که نسبت به آنها اطمینان داریم در اثر نظرات و دیدگاههای ما دگرگون شوند. ایمان حقیقی از نظر من آن است که موجب شود از حداکثر قدرتهای خود استفاده کنیم و قابلیت های خود را ظاهر سازم. "آندره ژیر" مردم غالباً درباره شخصیت و قابلیت های خود، عقاید محدود کننده و بازدارنده ای دارند. به علت اینکه در گذشته موفقیتی نداشته اند، معتقدند که در آینده نیز توفیقی نخواهند یافت. در نتیجه به علت ترسی که از شکست مجدد دارند سعی می کنند که بقول خودشان "واقع بین" باشند. کسانی که مرتباً می گویند "بگذارید که واقع بین باشیم" معمولاً کسانی هستند که می ترسند باز هم سرخورده شوند. بعلت همان ترس، اعتقاداتی پیدا می کنند که آنها را محتاط و مردد می کند و چون همه منابع خود را بکار نمی گیرند، لذا کمتر به نتایج چشمگیری دست می یابند. رهبران بزرگ مردانی هوشمند و دقیق هستند اما با معیارهای دیگران "واقع بین" به شمار نمی روند. گاندی معتقد بود که می شود بدون اعمال خشونت، هندوستان را از زیر سلطه استعمار انگلیس نجات داد. چنین کاری هرگز پیش از آن انجام نشده بود. به این اعتبار عمل وی واقع بینانه نبود. کاش در زندگی خود مرتکب اشتباهی بشوید و آن اشتباه این باشد که نیروها و ظرفیت های خود را بیش از میزان واقعی برآورد کنید. گر چه این کار دشوار است زیرا ظرفیت واقعی انسان بیش از حد تصور است. در زمینه تفاوت میان افراد افسرده و بدبین با اشخاص فوق العاده خوش بین مطالعاتی انجام شده است. اشخاص بدبین پس از یادگیری مهارتهای تازه میزان پیشرفت خود را دقیقاً تخمین می زنند، اما افراد خوش بین عملکرد خود را بسیار بهتر از آنچه واقعاً بوده است برآورد می نمایند. با وجود این همین ارزیابی غیر واقع بینانه عملکرد، راز موفقیت آنهاست زیرا افراد خوش بین ولو اینکه مرجعی برای موفقیت یا حتی شکست نداشته باشند بهر حال اجازه دهند پایه هایی برای افکار و نظریه های از قبیل "من شکست خورده ام" و یا "من نمی توانم موفق شوم" در ذهنشان به وجود آید. در عوض پایه هایی برای ایمان و اطمینان در خود به وجود می آورند و از نیروی تخیل و تصور خود کمک می گیرند و خود را طوری در نظر مجسم می سازند که هر بار کاری شایسته تر از دفعه پیش انجام دهد و موفق شوند. این قدرت خاص و تمرکز و توجه بی نظیر باعث می شود که پشتکار داشته باشند و تلاش کنند تا امتیازاتی را بدست آورند که آنان را سرآمد گرداند. علت اینکه بسیاری از افراد موفق نمی شوند این است که در تجربه های گذشته آنان مرجع کافی برای موفقیت وجود ندارد اما در نظر فرد خوش بین گذشته با آینده یکی نیست. "رهبران بزرگ و کسانی که در هر یک از زمینه های زندگی به موفقیت نائل شده اند به نیروی تلاش وپیگیری واقفند و مصرانه به دنبال هدفهای خود می روند ولو اینکه راه رسیدن به مقصود کاملاً برایشان روشن نباشد. اگر شما اطمینانی مطلق که ناشی از ایمان قوی است در خود بوجود آورید در آن صورت واقعاً به انجام هر کاری قادر خواهید بود ولو اینکه دیگران به غیر ممکن بودن آن ایمان داشته باشند. یکی از دشواریهایی که هر کس در زندگی با آن روبرو است این است که "شکست" را چگونه برای خود تغییر کند سرنوشت ما بسته به این است که با ناکامیهای زندگی چگونه برخورد کنیم وعلل آنها را چه بدانیم. نحوه ی برخورد ما با بدبختی ها و مشکلات، شکل زندگی ما را معین می کند. گاهی شکستها و رنجهای ما آنقدر زیادند که مجموعه آنها این اعتقاد را در ما به وجود می آورد که در جهت بهبود وضع خود هیچ کاری نمی توانیم بکنیم. بعضی احساس می کنند که همه چیز خالی از لطف است و لذا خود را بیچاره و بی ارزش می بیند و تصور می کنند که هر عملی که انجام دهند به شکست و ناکامی می انجامد. اینها عقایدی است که اگر بخواهیم موفق شویم هرگز نباید به خود راه دهیم. این باورها ما را از نیرو خالی می کند و توان عمل را از ما می گیرد. در روانشناسی این حالت را ناتوانی اکتسابی می نامند. بعضی اشخاص وقتی چند دفعه در کاری شکست می خورند تلاشهای خود را بی ثمر می یابند و بعلت ناتوانی اکتسابی شهامت خود را از دست می دهند. بسیاری از کسانی که به موفقیتهای بزرگ نائل شده اند از مشکلات و سدهای بزرگی گذشته اند. تفاوت بین آنان و کسانی که زود خسته و مایوس می شوند و از پا می افتند در این است که دسته اول مشکلات را امری گذرا و دسته دوم آنرا همیشگی می دانند. اگر این عقیده در شما پیدا شود که برای رفع مشکل هیچ کاری از دست شما ساخته نیست در آنصورت زهر مهلکی را در سلسله اعصاب خود وارد ساخته اید. هنگام مواجه شدن با مشکلات به این شعار قدیمی توجه کنید که "این نیز بگذرد" و مطمئن باشید که بالاخره راهی برای رفع مشکل پیدا خواهید کرد. دومین تفاوت بین افراد اعتقاد آنها به فراگیر بودن مشکلات است. افراد موفق هرگز یک مشکل را فراگیر در نظر نمی آورند و نمی گذارند که یک مشکل جزئی، تمام زندگی آنها را تحت تأثیر قرار دهد. برای فائق شدن بر مشکل "همیشگی بودن" و "فراگیر بودن" راه حل آن است که کاری را در نظر بگیرید که حتماً قادر به اداره و انجام آن باشید و سپس در آن جهت دست بعمل بزنید. همین که این کار را شروع کنید بسیاری از باورهای محدود کننده خودبخود از بین می روند. سومین مشکل اعتقادی الگوی شخصی است. اگر هر شکست را بصورت مشکل قابل اصلاح و یا آموزنده در نظر نیاوریم بلکه علت را در نقص شخصیت خود ببینیم گرفتار الگوی شخصی شده ایم. به هر حال از اینکه مشکلات را مربوط به شخص خود بدانید احتراز کنید. چون نتیجه ای جز خودخوری نخواهید داشت. داشتن این گونه اعتقادات محدود کننده و باز دارنده یه منزله این است که سم کشنده ای را هر دقیقه به خود تزریق کنید تا اینکه مقدار آن تدریجاً به حدی برسد که نتیجه ای جز مرگ و نابودی نداشته باشد. البته این سم فورآً ما را نمی کشد اما با قبول هر یک از این عقاید مرگ احساسات و عواطف ما شروع می شود. بنابراین باید به هر قیمتی که شده این افکار و عقاید را از خود دور سازید. بیماری و سلامت، بدبختی و سعادت، و فقر و غنا ساخته ذهن ماست. "ادموند اسپنر" چگونه عقاید خود را تغییر دهیم: هر موفقیت فردی با یک تغییر اعتقاد آغاز می شود. برای ایجاد این تغییر، بهترین راه آن است که در ذهن خود رنج فراوانی را با عقیده قبلی همراه سازیم. باید در اندرون خود عمیقاً احساس کنید که داشتن آن اعتقاد نه تنها در گذشته رنج و زحمت فراوانی برای شما ایجاد کرده است بلکه در حال حاضر نیز موجب ناراحتی است و سرانجام در آینده نیز عواقب دردناکی بهمراه خواهد داشت. تجربه های تازه در صورتی موجب تغییر می شوند که باورهای ما را زیر سوال ببرند. به خاطر داشته باشید که وقتی ما به مطلبی معتقد شدیم دیگر درباره آن چون و چرا نمی کنیم و به محض اینکه عقاید خود را مورد سوال قرار دهیم معنیش این است که ایمان مطلق خود را از دست داده ایم. یعنی پایه های مرجع آن میز فرضی را تکان داده ایم و لذا دیگر اطمینان مطلق به درستی عقیده خود نداریم. هر مطلبی را که مورد سوال و بررسی دهید سرانجام در شما تردید ایجاد می شود. از جمله مواردی که نسبت به آنها اطمینان قطعی دارید و کمترین شکی در مورد آنها به خود راه نمی دهید. باورها به سه دسته تقسیم می شوند: نظرات، عقاید و ایمانها. اما نظر، چیزی است که نسبت به آن احساس اطمینان نسبی می کنیم ولی این اطمینان جنبه موقت دارد و ممکن است به سهولت تغییر کند یعنی پایه های مرجع این نوع باور، سست و لرزان و بیشتر مبتنی بر احساسات است. برعکس عقیده پایه های بسیار محکم تری دارد و ما از نظر عاطفی بسیار به آن پایه ها اهمیت می دهیم. این پایه ها موجب می شوند که نسبت به آن عقیده اطمینان مطلق داشته باشیم این پایه ها اقسام مختلف دارند که ممکن از طریق تجربه های شخصی، اشخاص و منابع دیگر و حتی تصورات روشن و قوی خودمان به دست آیند. اما ایمان، فراتر از عقیده است و همراه با عواطف و احساسات گسترده و بسیار قوی است. کسی که به نظریه ای ایمان دارد نه تنها با آن یقین و اطمینان دارد بلکه چنانچه بخواهیم آن نظریه را مورد سوال قرار دهیم عصبانی می شود. شخص با ایمان حاضر نیست حتی برای یک لحظه پایه های ایمانی خود را مورد تردید قرار دهید و معمولاً نسبت به عقاید تازه مقاومت می کند و حتی آزرده می شود و می رنجد. البته حالات شدید ایمانی معمولاً با تعصب همراه است. شاید بزرگترین تفاوت عقیده و ایمان در این باشد که ایمان در اثر وقایع مهم ایجاد می شود و همراه با این فکر است که اگر به این موضوع ایمان نداشته باشم رنج عظیمی در انتظارم خواهد بود هویت خود را از دست می دهم و آنچه را که در طول سالها رشته ام پنبه خواهد شد و در نتیجه بقای فرد منوط به داشتن آن عقیده می شود. از سوی دیگر ایمان از آنجا که شور و شوق و حرکت ایجاد می کند و می تواند بسیار مفید و نیروبخش باشد. رسیدن به هدفهای بزرگ نیاز به تلاش و پشتکار و اشتیاق فراوان دارد معمولاً بدون داشتن ایمان میسر نیست. اغلب اوقات برای اینکه بر زندگی خود و یا جنبه هایی از آن مسلط شویم بهترین راه آن است که عقیده خود را به ایمان مبدل سازیم. به خاطر داشته باشید که ایمان شما را به عمل وامی دارد و بسوی هدف پیش می برد و سبب می شود که هر مانعی را از پیش پای خود بردارید. عقیده نیز ممکن است چنین خاصیتی داشته باشد اما جنبه هایی از زندگی ما هست که به قدرت ایمان نیاز دارد. ایجاد ایمان دارای چند مرحله استک 1- ابتدا باید صاحب عقیده ای باشید 2- عقیده خود را با پایه های نیرومندتری تقویت کنید. هر چه این پایه ها بیشتر باشند و در احساسات درونی و عواطف شما موثرتر واقع شوند اعتقاد شما قوی تر می شود 3- آنگاه یک عامل محرک پیدا می شود و یا اینکه آنرا از خود بسازید. سوالی را با عقیده مورد نظر همراه سازید 4- آخرین مرحله این است که که دست به عمل بزنید. هر قدمی که برمی دارید باعث می شود بیشتر شوق و تعهد و بالا رفتن قدرت عواطف و تقویت ایمان شما می شود.یکی از مشکلات مربوط به ایمان آن است که غالباً پایه ایمان این است که دیگران هم با شما هم عقیده اند. بسیاری از اوقات مردم به جیزی معتقد می شوند تنها به این دلیل است که هر کس دیگر هم با آن معتقد است. این پایه ها را در روانشناسی "دلیل اجتماعی" می نامند. استفاده از دلایل اجتماعی زندگی ما را محدود می کند و موجب می شود که عیناً مانند دیگران زندگی کنیم. وسیله نهایی برای تغییر عقیده استفاده از الگوی رنج است. رنج مهمترین و نیرومندترین وسیله برای تغییر عقاید است. بسیار مهم است که باورهای خود را زیر ذره بین بگذاریم تا ببینیم آیا این عقاید موجب تقویت ما می شوند یا نه. اما از کجا بدانیم که چه اعتقاداتی را باید بپذیریم؟ پاسخ این است که باید فردی را پیدا کنیم که به هدفهای مورد نظر ما در زندگی رسیده باشد و این افراد سرمشق هایی هستند که می توانند بعضی از پاسخهای مورد نظر را به ما بدهند. بدون استثناء همه افرادی که در زندگی موفق می شوند. اعتقاداتی دارند که موجب نیرومندی آنان می شود. ما آن چیزی هستیم که می اندیشیم. هستی ما با افکارمان بلندی می گیرد. و دنیامان را با اندیشه هامان می سازیم. "بودا" فیلسوف آلمانی آرتور شوپنهاور می گوید همه ی حقایق برای اینکه پذیرفته شوند از سه مرحله می گذرند: ابتدا مورد تمسخر واقع می شوند سپس با خشونت مورد مخالفت قرار می گیرند سرانجام بعنوان امر بدیهی پذیرفته می شوند. تعالی، نظمی همیشگی و واقعی است. چیزی نیست که فقط گاهگاهی به فکر آن بیفتیم. باید خود را به آن مقید سازیم و قدمهایی که برمی داریم در آن جهت باشد. جوهر و عصاره تعالی پیشرفت تدریجی، مداوم و لحظه به لحظه است که در دراز مدت به تغییرات عظیمی منجر خواهد شد. بیشتر افراد احساس امنیت نمی کنند و دائماً نگرانند که مبادا شغلی فعلی خود، سرمایه خود، همسر خود و یا سلامت خود را از دست بدهند. تنها چیزی که موجب خاطر جمعی انسان در زندگی می شود این است که بدانید هر روزی که می گذرد به طریقی پیشرفت کرده اید و ارزشتان در محل کار، در بین دوستان و در خانواده بیشتر شده است. من نگران این نیستم که کیفیت زندگی خود را در همین حد فعلی حفظ کنم، بلکه در این فکرم که چگونه آنرا هر روز بهبود بخشم. من دائماً می خواهم چیزهای تازه ای پیدا کنم تا کیفیت زندگی افراد دیگر را بهتر سازم. این به من احساس اطمینانی می دهد که همیشه قادر به یادگیری هستم و همیشه می توانم رشد کنم و فعالیتهای خود را گسترش دهم. تعالی به این معنی نیست که هرگز با مشکلی مواجه نشوید بلکه به این معنی است که احساس کنید آنچه هست کاملاً صحیح یا کاملاً دلخواه شما نیست. هدف از تعالی این است که مشکلات را پیش از آنکه به مرحله خطرناک و بحرانی برسند کشف و رفع نمایید. غول را تا کودک است آسانتر می توان کشت. به خاطر داشته باشید که کلید موفقیت احساس اطمینانی است که در خود به وجود می آورید. و اعتقادی است که موجب می شود به عنوان یک انسان تواناییهای خود را گسترش دهید و قدمهایی در جهت بهبود زندگی خود و اطرافیان خود بردارید. آنچه امروز مهم است این است که عقایدی که دارید شما را تقویت می کنند یا ضعیف می سازند. از امروز عادت کنید که به عواقب اعتقادات خود بیندیشید. آیا این اعتقادات پایگاهی قوی برای حرکت به سوی هدفهای دلخواه هستند یا اینکه شما را به عقب نگه می دارند؟ انسان آن چیزی است که در دل خود باور دارد. "ضرب المثل" ای برادر تو همه اندیشه ای مابقی را استخوان و ریشه ای "مولوی" رهبری و نیروی عقیده: رهبران کسانی هستند که با عقاید نیروبخش خود زندگی می کنند و موجب می شوند که دیگران نیز تواناییهای خود را بکار گیرند و عقاید بازدارنده خود را کنار بگذارند. مهمترین چیزی که آموخته ام این است که جامعه ممکن است آینده ای برای من پیش بینی کند اما این تنها من هستم که سرنوشت خود را معین می کنم! تا کنون دریافته ایم که در درون ما نیروی عظیمی نهفته است که باید آنرا بیدار سازیم و سرآغاز این کار این است که بتوانیم بطور مداوم تصمیم هایی بگیریم که سرنوشت ما را شکل دهد. اما یک اعتقاد اصلی است که باید مورد تحقیق قرار دهیم و آن پاسخ به این سوال است که آیا می توان تغییرات بزرگ را در لحظه ای به انجام رساند؟ فصل 5: آیا می توان در یک چشم به هم زدن تغییر کرد؟ همه تغییرات لحظه ای هستند. علت طول کشیدن تغییر این است که ما ابتدا منتظر می شویم تا یک رشته حوادث اتفاق بیفتد و سرانجام تصمیم می گیریم که تغییرات لازم را ایجاد کنیم. اگر واقعاً طرز کار مغز را بدانیم نیازی به این همه تحلیلهای دراز مدت روانشناسی و بررسی حوادث که در گذشته فرد اتفاق افتاده است نیست و اگر بتوانیم چیزهایی که در ذهن ما مایه رنج یا خوشی تلقی می شوند عوض کنیم می توانیم به سرعت تغییری در حالات شرطی نظام عصبی خود به وجود آوریم و بلافاصله بر زندگی خود مسلط شویم. چرا بعضی از مردم فکر می کنند که انجام تغییر نیاز به این همه وقت دارد؟ قطعاً یکی از دلایلش این است که با استفاده از قدرت اراده بارها و بارها سعی کرده اند تغییری را پدید آورند و نتوانسته اند. انگاه معتقد شده اند که ایجاد تغییرات مهم، کاری وقت گیر است و باید حتماً مشکل باشد. خیلی ها فکر می کنند که اگر فوری تغییر کنند معنی اش این است که اصلاً مشکلی نداشته اند. و اگر ایجاد تغییر این قدر ساده بود پس چرا هفته پیش، ماه پیش، یا سال پیش این تغییر را در خودت به وجود نیاوردی و دست از گله و شکایت بر نداشتی؟ فرضاً کسی که عزیزی را از دست داده است می توند با سرعت غم خود را فراموش کند. از نظر جسمانی دارای توانایی است و هیچ دلیلی ندارد که فردای همان روز نتواند به سرکار خود برود. اما عملاً چنین نمی شود چرا؟ علت آن است که یک رشته اعتقادات در فرهنگ ما وجود دارد که انسان حتماً باید تا مدتی غصه بخورد. تا چه مدت باید غصه بخورد؟ تا زمانی که پس از مدت زمان معینی که با توجه به معیارهای فرهنگی و سنتی ها معتدل به نظر برسد. در بعضی از جوامع و فرهنگ ها وقتی کسی می میرد افراد نه فقط غصه نمی خورند بلکه جشن می گیرند. زیرا معتقدند که خداوند ما را در مناسب ترین زمان از دنیا می برد و مرگ به معنای این است که ما شایستگی پیوستن به ذات احدیت را پیدا کرده ایم. آنان اعتقاد دارند که چنانچه غصه بخوریم و در مرگ کسی عزاداری کنیم. نشانه این است که معنای زندگی را نفهمیده ایم و می گویند غصه خوردن نشانه خودخواهی است زیرا بطور قطع کسی که مرده است بجای بهتری رفته است و لذا احساس غم وتاسف ما تنها برای خودمان است. این افراد مرگ را با شادی و غصه را با رنج مرتبط می سازند و لذا غصه خوردن در فرهنگ آنان جایی ندارد. اگر بخواهیم در ایجاد تغییرات دراز مدت موفق شویم باید دقیقاً همین کار را بکنیم. پس از آن که تغییری را بوجود آوریم باید بلافاصله آنرا تقویت کنیم. پس از آن باید نظا عصبی خود را نسبت به آن شرطی بسازیم و این کار نه فقط یک بار بلکه بطور مداوم انجام دهیم. در غیر این صورت مثل این است که به یک کلاس بدنسازی بروید و پس از مدتی بگویید "خوب". من دیگر از نظر جسمی قوی شدهام و تمام عمر سالم خواهم ماند." در مورد عواطف و رفتار نیز وضع به همین منوال است. ما باید در زمینه هایی نظیر موفقیت، عشق و غلبه بر ترس ها و نگرانیها، خود را شرطی کنیم. از طریق شرطی کردن است عبارت از این است که یاد بگیریم از عواطف رنج و لذت استفاده نماییم. هیچ چیز تغییر نمی کند این ما هستیم که دگرگون می شویم. "هنری دیوید تورد" تغییراتی که اکثر افراد در جستجوی آنند عمدتاً بر دو نوع است: 1- تغییر حالت احساسی و عاطفی ما نسبت به امور 2- تغییر رفتار. مثلاً کسی که واقعه ناگواری در زندگیش اتفاق افتاده مورد سوء استفاده یا تجاوز واقع شده یا غریزی را از دست داده و یا فاقد اعتماد به نفس کافی است چنین شخصی مسلماً همچنان در رنج خواهد بود مگر آنکه احساسات و عواطفی را که نسبت به حالات، حوادث و یا خودش دارد تغییر دهد. همین طور یک فرد پرخور، الکلی، سیگاری یا معتاد به مواد مخدر دارای رفتاری است که باید تغییر کند. تنها راه ایجاد اینگونه تغییرات آن است که رنج را به رفتارهای قبلی و لذت و خوشی را به رفتارهای تازه مرتبط می سازیم. معمولاً تصمیم گیری و تغییرنیاز به زمان ندارد آنچه نیاز به زمان دارد مرحله آمادگی برای تغییر است. اگر بخواهیم تغییری پایدار در زندگی خود ایجاد کنیم، دومین باوری که من و شما باید داشته باشیم این است که خود ما مسئول تغییرات زندگی خود هستیم نه کس دیگر. در زمینه قبول مسئولیت در واقع باید سه اعتقاد اصلی داشته باشیم! اول- اینکه باور کنیم چیزی باید تغییر کند. منظور این نیست که اگر تغییر کند بهتر و مناسب تر است بلکه بطور قطع و یقین و مطلقاً این تغییر باید انجام شود. دوم- نه فقط باور کنیم که ایجاد تغییر، قطعاً لازم است بلکه بپذیریم که "این تغییر را من باید بوجود آورم." باید خود را سر منشأ تغییر بدانیم. سوم- باید باور کنیم که من به ایجاد تغییر توانا هستم. اگر انجام تغییر را امکان پذیر ندانیم عملاً در این راه قدمی بر نمی داریم. اما هیچ تغییری حاصل نمی شود مگر آنکه در نظام عصبی خود احساساتی را که با حالت یا خاطره معینی همراه کرده ایم تغییر دهیم و در ما این قدرت وجود دارد که این کار را به سرعت انجام دهیم به شرط آنکه قدرت مغز خود را بشناسیم. نیروی مغز شما: مغز شما مشتاقانه در انتظار دستورهای شماست و آماده است تا هر چه را که از او بخواهید برای شما انجام دهد. اما برای انجام این کار، به کمی سوخت نیاز دارد که عبارت از اکسیژن موجود در خود و کمی قند "گلوکز" است. ساختمان مغز از نظر پیچیدگی و قدرت از بزرگترین کامپیوترهای جدید پیشرفته تر است. در سلسله اعصاب ما معادل هزاران کیلومتر سیم و کابل بکار رفته است. سلسله اعصاب انسان شامل 28 میلیارد سلول عصبی است و قادر به پردازش 30 میلیارد "بیت" اطلاعاتی در ثانیه می باشد. با این نیروی شگرفی که در اختیار ما است چرا نتوانیم بطور دائم احساس خوشبختی نماییم؟ چرا نتوانیم رفتارهایی نظیر اعتیاد به سیگار و مشروبات الکلی، چرخوری و یا ضعف و تردید را تغییر دهیم؟ چرا نتوانیم در یک لحظه افسردگی را از خود دور سازیم، بر یأس های خود فائق شویم و از دقایق عمر خود لذت ببریم. اما عملاً قادر به این کار نیستیم زیرا گر چه در درون جمجمه هر یک از ما بزرگترین و شگفت انگیزترین کامپیوترهای جهان را قرار داده اند اما متأ سفانه دستورالعمل و جزوه راهنمای آنرا در اختیار ما نگذاشته اند. بسیاری از ما نمی دانیم که طرز کار مغز واقعاً چگونه است و لذا راههایی برای تغییر می اندیشیم و حال آنکه رفتارهای ما ریشه در سلسله اعصاب ما دارد و این ارتباط بصورت جسمی یا ارتباط عصبی است که من آنرا تداعی عصبی می نامم. علم اعصاب: کلید تغییرات پایدار: امروزه با تلفیق دو رشته علمی کاملاً متفاوت، یکی زیست شناسی اعصاب و دیگری علوم کامپیوتری پیشرفتهای شگرفی در زمینه شناخت ذهن آدمی حاصل شده است. حاصل این تلفیق پیدایش علم اعصاب است. هر پیام عصبی در مسیر معینی حرکت می کند و هم زمان با آن میلیاردها حرکت دیگر در جهات و مسیرهای گوناگون انجام می شود. این خاصیت ما را قادر می سازد که بوی جنگل سرسبزی را پس از بارندگی به خاطر آوریم و بلافاصله پس از آن یک آهنگ دلپذیر، جزئیات یک ملاقات دوستانه و اندازه و بافت انگشت یک شصت یک کودک نوزاد را در نظر مجسم سازیم. این نظام پیچیده نه تنها موجی می شود که از زیبائیهای جهان لذت ببریم بلکه موجب بقای ما نیز می شود. هر زمان که در زندگی احساس رنج یا لذت می کنیم مغز به جستجوی علت آن بر می آید و آنرا در نظام عصبی ما ثبت و نگهداری می کند تا براساس این اطلاعات بتواند در آینده تصمیهای بهتری بگیرد. هنگامی که کاری را برای اولین بار انجام می دهیم رابطه ای شبیه اتصال فیزیکی ایجاد می شود و رشته های عصبی نازکی بوجود می آید که موجب می شود بتوانیم در آینده دوباره به آن احساس یا رفتار دسترسی پیدا کنیم. بهتر است به این صورت تصور کنیم که هر بار که رفتاری را تکرار می کنیم آن رشته قوی تر می شود. یعنی یک رشته نازک دیگر به آن ارتباط عصبی اضافه می گردد. اگر احساس ما به قدر کافی قوی باشد و به میزان مناسب آنرا تکرار کنیم می توانیم بطور همزمان رشته های متعددی را به آن ارتباط عصبی بیفزاییم و قدرت آن الگوی رفتاری یا عاطفی را بیشتر نماییم تا اینکه سرانجام جاده ای بسوی آن احساس یا رفتار کشیده شود. این حالتی است که احساس یا رفتار معینی درما حالت ثابت پیدا می کند. بعبارت دیگر این ارتباط بصورتی در می آید که من آنرا "شاهراه" عصبی نامیده ام و ما را بصورت خودکار و ثابت به سوی رفتارهای معینی سوق می دهد. تداعی عصبی امری زیست شناختی، فیزیکی و جسمی است. این تداعی های عصبی بصورت غیرآگاه در ما ایجاد می شوند زیرا دائماً رفتارهایی از ما سر می زند و بدون قصد، دچار عواطف و احساسات گوناگون می شویم. هر زمان که خشمگین می شوید و یا رفتاری از قبیل داد زدن بر سر عزیزانتان از شما سر می زند، ارتباطات عصبی معینی را در خود تقویت می کنید و در نتیجه احتمال تکرار آن رفتار در آینده بیشتر می شود. اگر انجام کاری عادتی را به مدت طولانی متوقف کنید اگر الگوی استفاده از راه و رسم قدیمی را برای مدتی به هم بزنید، کم کم آن ارتباطات عصبی ضعیف می شوند و از بین می روند. همچنین رفتار و الگوی عاطفی تضعیف کننده نیز به همراه آن ناپدید می شو. اگر مدتی در کاری شور و اشتیاق از خود نشان ندهیم شوق ما رو به زوال می گذارد و اگر مدتی از نیروی شهامت و شجاعت خود استفاده نکنیم شهامت خود را از دست می دهیم، اگر خود را متعهد به کاری نکنیم کم کم بی مسئولیت می شویم و اگر از نیروی عشق استفاده نکنیم تدریجاً فراموشمان می شود. داشتن استعداد و فکر قوی کافی نیست. اصل آن است که از آن به خوبی استفاده کنیم. " رنه دکارت" هر زمان که رنج و یا خوشی قابل ملاحظه ای را تجربه می کنیم. مغز با توجه به سه معیار ذیل به جستجوی علت آن می پردازد: 1- مغز به دنبال عاملی می گردد که متمایز و منحصر به فرد باشد. مغز عوامل موجود در محیط را غربال و به موارد غیر عادی توجه می کند. 2- مغز به دنبال حوادثی می گردد که همزمان با ایجاد احساسات رنج و لذت اتفاق افتاده باشد. این حالت در محافل روانشناسی به عنوان "قانون وقایع اخیر" معروفست. 3- مغز در جستجوی ثبات است گفتیم که در صورت بروز عواطف رنج یا لذت مغز بلافاصله به جستجوی عامل متمایزی می پردازد که همزمان با ایجاد احساسات مزبور به وجود آمده باشد. از آنجا که این سه معیار، چندان دقیق نیستند لذا ممکن است براحتی سوء تعبیر شوند و تداعی عصبی غلط به وجود آید. به این جهت است که باید تداعی ها را پیش از آنکه بصورت بخشی از تصمیم گیریهای ناآگاهانه ما درآیند مورد ارزیابی قرار دهیم. بسا اتفاق می افتد که در تشخیص علت اشتباه می کنیم و آنگاه دریچه ذهن را به روی حالات دیگری که ممکن است وجود داشته باشد می بندیم. منشأ "خود اخلالی": یکی از علل خود اخلالی "تداعی عصبی مختلط" است. شاید برایتان اتفاق افتاده باشد که کاری که با جدیت شروع و پیش از رسیدن به موفقیت کامل خودتان آنرا خراب نمایید. در چنین مواردی معمولاً اشکال مربوط به تداعی عصبی مختلط است. ممکن است مثلاً در مورد شغل و یا بازرگانی خود یک روز موفق و یک روز ناموفق داشته باشید. این حالت معمولاً وقتی اتفاق می افتد که عواطف رنج و لذت هر دو به یک وضعیت معین نسبت داده شوند. چنانچه مغز ما در هنگام تصمیم گیری نداند که چه چیزی به معنی رنج و چه چیزی به معنی لذت است سرگردان می شود. در نتیجه قدرت حرکت از ما سلب می شود و نمی توانیم قاطعانه دست به عمل بزنیم. اگر به مغز پیامهای ضد و نقیض بدهید نتایج ضد و نقیضی هم دریافت می کنید. مغز شما در هنگام تصمیم، عوامل مثبت و منفی را سبک و سنگین می کند و با خود می گوید: "اگر چنین کنیم آیا این کار به معنی رنج است یا لذت؟" و متوجه این نکته باشید که تنها تعداد عوامل مثبت و منفی شرط نیست. بلکه وزن این عوامل نیز دارای اهمیت است. ممکن است تعداد تداعی های مثبت که در زمینه ثروت دارید بیش از تعداد تداعی های منفی باشد. اما تداعی منفی قوی موجب می شود که توان موفقیت مالی را از دست بدهید. حالت رنج مطلق: گاهی انسان به مرحله ای می رسد که احساس می کند دست به هر عملی بزند مایه عذاب است. من این حالت را حالت رنج مطلق می نامم. در چنین حالتی غالباً قدرت حرکت خود را از دست می دهیم و نمی دانیم چه کنیم. معمولاً راهی را برمی گزینیم که رنج کمتری در برداشته باشد. بعضی ها در چنین مواردی خود را به دست افکار یأس آلود می سپارند و بکلی احساس ناتوانی و بیچارگی می کنند. فصل 6: نحوه ی ایجاد تغییر در زندگی: علم تداعی عصبی شرطی عادتها در آغاز همچون رشته ای نازک ونامرئی هستند اما هر بار که عملی را تکرار می کنیم رشته ای بر رشته قبلی تنیده می شود تا سرانجام مانند طنابی ضخیم و چاره ناپذیر بر دست و پای افکار و اعمال ما می پیچد. "اوریسون سوئت ماردن" همه ما در زندگی بارها دچار احساسات غم، یأس، خشم و پریشانی شده ایم و برای خلاصی از این احساسات چاره هایی اندیشیده ایم. در چنین مواردی بعضی ها به خرید می پردازند، بعضی پرخوری می کنند، عده ای به الکل و مواد مخدر پناه می برند، برخی هم بر سرفرزندان خود فریاد می کشند. این افراد بطور آگاهانه یا ناآگاهانه اطمینان دارند که این واکنش ها موجب تسکین ناراحتی آنان می شود و بطور موقت لذتی را برایشان فراهم می سازد. این شیوه ها هر چه باشند چنانچه بخواهیم آنرا تغییر دهیم باید شش قدم ساده را برداریم تا سرانجام راه مستقیمی را از رنجها بسوی لذتها پیدا کنیم که ما را نیرومند گرداند. راههایی که ظریفانه تر و موثرتر باشند وعوارض جانبی و تضعیف کننده نداشته باشند. شش قدم تداعی عصبی شرطی به این شرح است: قدم اول: مشخص کنید که چه می خواهید و چه عاملی مانع شماست: اولین قدم برای ایجاد تغییر آنست که ببینیم واقعاً چه می خواهیم و در نتیجه هدفی در نظر داشته باشیم که بسوی آن حر کت کنیم. هر چه خواسته خود را مشخص تر کنیم هدف در نظرمان روشن تر می شود و نیروی بیشتری در خود احساس می کنیم تا بتوانیم زودتر به هدف دلخواه خود برسیم. در ضمن باید بدانیم که در راه رسیدن به خواسته ی ما چه موانعی وجود دارد. بطور کلی آنچه همیشه مانع ایجاد تغییر می شود این است که ایجاد تغییر در نظر ما مستلزم رنج بیشتری است. گاهی با خود فکر می کنیم که "اگر این تغییر را ایجاد کنم به رنج و زحمت دچار می شوم" و گاهی هم از اینکه به درستی نمی دانیم پی آمدی ایجاد تغییر چیست دچار ترس و تردید می شویم. قدم دوم: ایجاد انگیزه: رنجهای حالت فعلی و لذتهای تغییر را در نظر آورید: اما در انجام تغییر معمولاً مساله توانایی مطرح نیست آنچه همیشه مطرح است وجود انگیزه است. تنها راه بوجود آوردن تغییر آنست که آن را امری فوری بدانیم. در این صورت است که به انجام آن مجبور می شویم. نکته اساسی آن نیست که قادر به ایجاد تغییر باشیم بلکه مهم آنست که کار شکل دهنده زندگی ماست و ان نیروی رنج و لذت است. هر نوع تغییری در زندگی خود داده اید نتیجه نوعی تداعی عصبی بوده است که چه چیزی را بمعنای رنج و چه چیزی معنای لذت گرفته باشید. گاهی هم بعلت احساسات مختلط، انجام تغییر دشوار می شود. از سوی دیگر از تغییر می ترسیم. به هر حال با مرتبط کردن عواطف متضاد رنج و لذت به تغییر مغز خود را سرگردان می کنیم تا بداند چه بکند و مانع می شویم که همه نیروهای ما در جهت ایجاد تغییر بکار افتند. اما چه عاملی موجب می شود که دست به ایجاد تغییر بزنیم؟ یکی از عوامل مهم این است که به آستانه رنج برسیم. یعنی به جایی برسیم که دیگر تحمل وضع موجود برایمان مقدور نباشد. در این موقع است که مغز شما می گوید "دیگر کافی است. دیگر یک روز و حتی یک لحظه نمی توانیم این وضع را تحمل کنم." ترس از ناشناخته ها باعث می شود که انسان تا مدتی وضعیت نامطلوبی را تحمل کند و یا امیدوار باشد که بزودی آن وضعیت تغییر می کند. اما زمانی می رسد که رنج تحمل وضع موجود بر ترس از ناشناخته ها پیشی می گیرد و انسان به آستانه رنج می رسد و تغییری در وضعیت ایجاد می کند. استفاده از اهرم: اهرم وسیله ای است که از آن برای جابجایی و یا بلند کردن با رهایی که از حد توان ما سنگین ترند استفاده می کنیم. در زمینه تغییر نیز استفاده از اهرمهای روانی دارای اهمیت است. با کمک این اهرمهامی توان با رهایی نظیر اعتیاد به سیگار و مشروب، پرخوری و بددهنی را از دوش خود برداشت و یا الگوهای احساسی خاصی نظیر افسردگی، نگرانی، ترس و نظایر آنها را برطرف کرد. برای ایجاد تغییر کافی نیست که اطلاعات و معلوماتی درباره اینکه انجام تغییر حتماً لازم است به دست آوریم. بلکه باید در اعماق وجود و با تمام عواطف و احساسات خود بدانیم که این تغییر حتماً و بطور قطع ضروری است. اگر قبلاً چند بار تصمیم به تغییر گرفته و موفق نشده اید علتش آنست که درد و رنج ناشی از عدم موفقیت به اندازه کافی زیاد نبوده است. و لذا به آستانه رنج نرسیده اید. نیچه فیلسوف آلمانی می گوید کسی که یک چرای بزرگ در ذهن داشته باشد به چگونگی ها بسیار دست خواهد یافت. اگر برای تغییر دلیل کافی داشته باشیم می توانیم تغییراتی را که طی سالها موفق به ایجاد نشده ایم، در یک دقیقه بوجود آوریم. "اهرمی قوی و تکیه گاهی محکم به من بدهید تا به یک دست کره زمین را از جا بلند کنیم." "ارشمیدس" بزرگترین اهرمی که می توانید از آن استفاده کنید دردی است که از درون سرچشمه گیرد نه از بیرون. و بزرگترین درد آن است که بدانید نتوانسته اید مطابق معیاری خود زندگی کنید. اگر نتوانیم مطابق تصویری که از خویشتن خود داریم عمل کنیم اگر ثبات رفتار نداشته باشیم و مطابق معیارهای خود عمل نکنیم و کردارمان با تصویر ذهنی که از شخصیت خود داریم هماهنگ نباشد در آنصورت تضادی که میان رفتار و شخصیت ما ایجاد می شود ما را به ایجاد تغییر وا می دارد. علت اینکه در رفتار دیگران این همه تناقض می بینیم این است که این افراد هرگز متوجه این ناهماهنگی نمی شوند. اگر اشتباه این افراد را تذکر دهید و به آنها بگویید که در رفتارشان تناقض وجود دارد اهرم لازم برای تغییر رفتار را بدست نمی آورید. راهش آن است که سوالاتی را برایشان مطرح سازید تا خودشان متوجه این ناهماهنگی شوند. این اهرم بسیار قوی تر از آن است که به کسی حمله کنیم. اگر از خارج اشخاص را تحت فشار قرار دهید، در آنها مقاومت ایجاد می شود اما مقاومت در برابر فشارهای درونی تقریباً غیر ممکن است. علت اینکه افرادی می دانند که باید تغییری صورت پذیرد ولی در برابر آن مقاومت کنند این است که تغییر را دردناک تر از عدم تغییر می دانند. برای ایجاد تغییر در هر فرد از جمله خودتان باید کار برعکس شود بطوری که عدم تغییر بسیار دردناک جلوه می کند و انجام تغییر جالب و لذت بخش به نظر برسد. راه کار این است که دلایل هر چه بیشتری پیدا کنید و بهتر آن است که دلایل هر چه قوی تری بیابید که چرا این تغییر باید هم اکنون انجام شود نه در یکی از روزهای آینده. اگر هم اکنون به ایجاد تغییر نپردازید معلوم می شود که آن اهرم و انگیزه بقدر کافی قوی نبوده است. اکنون که رنج کافی را به عدم تغییر و خوشی کافی را به تغییر نسبت داده اید می توانید سومین قدم مربوط به ایجاد تغییر را بردارید. قدم سوم: الگوهای محدود کننده را خراب کنید: برای اینکه در زندگی به نتایج تازه ای برسیم کافی نیست که خواسته خود را مشخص کنیم و اهرم مناسبی را بکار بگیریم. ممکن است انگیزه قوی برای تغییر در ما وجود داشته باشند. اما اگر از همان راه و روش قبلی استفاده کنیم و همان الگوهای نادرستی ذهنی را داشته باشیم زندگی ما تغییری نمی کند و تنها نتیجه ای که می گیریم رنج و ناکامی بیشتر است. اگر الگوی محدود کننده فردی را خراب کنیم. اغلب تغییر عمده ای در زندگی او ایجاد می شود زیرا گاهی این کار اهرمی هم برای تغییرایجاد می کند. برای ایجاد تقریباً هر نوع تغییر همین سه قدم کافی است قدمهای دیگر بیشتر برای اطمینان از پایداری تغییر است. یکی از بهترین راههای برهم زدن الگوهای فکری اشخاص انجام کاری است که انتظارش را نداشته باشند کاری که با تجربه های قبلی آنها بکلی متفاوت باشد. برای بر هم زدن الگوهای فکری خود راههایی بیندیشد. لحظه ای فکر کنید و راههای جالبی که الگوهای یاس، ناکامی و پریشانی را نابود کند پیدا کنید. روشی که برای برهم زدن الگوی رفتاری بکار می برید هر چه بیشتر مایه به اصطلاح "آبروریزی" شود موثرتر است. یکی از شرایط بهم زدن الگوی رفتاری آن است که این کار باید در همان هنگامی انجام شود که از آن الگوی رفتاری خاص استفاده میشود. وقتی می گویید رشته افکارم پاره شد. منظورتان این است که کسی یا چیزی الگوی مربوط به تمرکز فکری شما را بهم زده است. تمرین عملی: رفع الگوهای محدود کننده ی احساسی و رفتاری اکنون انگیزه کافی دارید و می توانید عواطف تضعیف کننده را در هم بریزید تا دیگر ظاهر نشوند. پس از مطالعه این قسمت عملاً کارهای ذیل را انجام دهید: 1- خاطره یا وضعیتی را که در ذهن دارید و موجب ناراحتی شما شده است مرور کنید. آنرا مانند یک فیلم سینمایی در نظر مجسم سازید. هنگام دیدن آن دچار احساسات نشوید و ناراحتی به خود راه ندهید. فقط یک بار تمام اتفاقاتی را که افتاده است از نظر بگذرانید. 2- یکبار دیگر خاطره را مرور کنید و این بار جنبه مضحکی به آن دهید. روی مبل راحتی بنشینید و لبخندی تصنعی بر گوشه لب بنشانید. آرام وعمیق نفس بکشید. 3- اکنون یک دیگر خاطره ای را که موجب ناراحتی شماست مرور کنید. چنانچه خوب عمل کرده باشید اکنون الگوهای ناراحت کننده درهم ریخته است بطوری که بسیار مشکل و حتی غیر ممکن است که دوباره دچار آن احساسات منفی شوید. یکی دیگر از راههای رفع الگوهای نامطلوب خودداری از انجام کارهای معین است. اگر از تکرار مکرر کاری خودداری کنیم، کم کم مسیر عصبی خاصی که در مغز تشکیل شده است محو می شود. پس از اینکه در مغز ارتباطات عصبی معینی تشکیل شد مغز دارای مسیر مشخصی می شود. اما اگر از آن مسیر استفاده نشود کم کم محو و فراموش می گردد. بطوری کلی این یک قانون فیزیولوژیکی است که اگر از چیزی استفاده نکنیم تدریجاً از بین می رود. قدم چهارم: ایجاد الگوهای تازه و نیروبخش: برای اینکه تغییرات ایجاد شده جنبه واقعی و همیشگی پیدا کنند قدم چهارم قطعاً ضروری است. در واقع علت اصلی اینکه تغییر رفتار بسیاری از مردم پایدار نیست آن است که بسیاری از مردم رفتارهای جدیدی را جایگزین رفتارهای قبلی نمی کنند. خیلی از افراد به مرحله می رسند که ایجاد تغییر را ضروری می بینند، زیرا نمی توانند رنج ناشی از ادامه وضع موجود را تحمل کنند حتی الگوهای روانی قبلی را هم در هم می شکنند. اما پس از آن چیزی ندارند که جایگزین الگوهای قبلی کنند. توجه داشته باشید که تمام الگوهای عصبی و روانی یک هدف هستند و آن اجتناب از درد و رنج و کسب لذت و خوشی است. این الگوها ممکن است عوارض جنبی داشته باشند اما بخوبی جا می افتند. اگر یاد بگیرید که عادت معینی از رنجها و آلام شما می کاهد و به شما لذت و خوشی می دهد ممکن است بارها و بارها به آن عادت برگشت کنید مگر اینکه راه بهتری پیدا کنید که آن احساسات مطلوب را در شما ایجاد کند. ساده ترین راه این است که افرادی را الگو قرار دهید که این گونه مشکلات را برای خودشان حل کرده اند. افرادی را پیدا کنید که تغییرات پایدار در خود به وجود آورده اند ومن اطمینان دارم که چنین افرادی جانشین مناسبی برای رفتارهای گذشته خود یافته اند. راه صحیح آن است که رفتارهای تازه را آگاهانه انتخاب کنیم و الگوهای مفیدی را جایگزین الگوهای قبلی سازیم. قدم پنجم: الگوهای تازه را شرطی کنید تا بصورت عادت ثابت در آیند: شرطی کردن روشی است که موجب می شود تغییر ایجاد شده بصورت ثابت و پایدار درآید. ساده ترین راه شرطی کردن استفاده از شیوه تکرار است تا اینکه مسیر عصبی تازه ای تشکیل گردد. اگر الگوی جانشینی تازه ای یافتید آنرا بارها در ذهن خود تکرار کنید تا متوجه شوید که این شیوه به سرعت ناراحتی شما را رفع و لذت را جایگزین آن می کند. اگر این کار را به قدر کافی تکرار نکنید امکان برگشت به الگوها ی قبلی وجود دارد. توجه داشته باشید که مغز نمی تواند بین یک تصور روشن ذهنی و یک اتفاق واقعی تفاوت بگذارد. شرطی کردن باعث می شود که شما در مسیر تازه حرکت کنید و حتی اگر به یکی از ایستگاههای قدیمی رسیدید با سرعت از کنار آن بگذرید و در واقع بازگشت به عادات قبلی بسیار دشوار گردد. قدم بعدی این است که طبق برنامه به تقویت رفتارهای جدید بپردازیم. هر بار که کسی حالتان را پرسید و شما با لبخند گفتید "عالی" خود را لایق پاداش بدانید زیرا تغییراتی در شما آغاز شده است که در نهایت به موفقیت بزرگی ختم خواهد شد. بدین ترتیب سیستم عصبی شما ایجاد تغییر مطلوب را با لذت بزرگی همراه می کند. برای شرطی کردن الگوهای تازه باید مرتباً آنها را تقویت کرد. هیچ کاری نیست که از طریق آموزش امکان پذیر نباشد. هیچ وسیله ای به پای آموزش نمی رسد. آموزش می تواند اخلاق بد را به خوب مبدل کند اصول غلط را نابود و اصول صحیح را جایگزین آن سازد و انسان را تا سر حد فرشته بالا برد. "مارک تواین" اولین اصل هر نوع "شرطی کردن موفقیت" تقویت الگوهای رفتاری است. من و شما باید بدانیم که اگر بخواهیم احساس و یا رفتار پایداری را در خود ایجاد کنیم باید از یک الگوی شرطی استفاده کنیم. همه الگوها در اثر عمل تقویت ایجاد می شوند و به خصوص کلید پایداری رفتار و یا احساس استفاده از الگوهای شرطی است. قانون تقویت رفتار: هر الگوی عاطفی و یا رفتاری که مرتباً تقویت شود بصورت واکنش شرطی و خودکار در می آید و هر الگویی را که تقویت نکنیم سرانجام از بین می رود. می توانیم رفتارهای خود یا دیگران را به دو شیوه مثبت و منفی تقویت کنیم. روش مثبت عبارت است از دادن جایزه، هدیه آزادی عمل و نظایر آن است. روش منفی ممکن است بصورت اخم، فریاد کشیدن و حتی تنبیه بدنی انجام شود. باید توجه داشت که تقویت کردن رفتار غیر از روش تنبیه و تشویق عادی است. زیرا تقویت بر اساس نشان دادن عکس العمل فوری است اما تشویق و تنبیه ممکن است به زمان دیگری موکول شود. زمان مهمترین مساله است: برای اینکه عمل شرطی کردن موثر واقع شود توجه به زمان اهمیت حیاتی دارد. تنها راه ایجاد تغییرات بادوام رفتاری و احساسی این است. ما باید مغز خود را تربیت کنیم که کارهایی را که اثر بخشند، نه بصورت فکری بلکه به شیوه ای عصبی انجام دهد. گرفتاری این است که اغلب ما متوجه نیستیم که دائماً در حال شرطی کردن دیگرانیم و رفتار یکدیگر را بطور مداوم اصلاح می کنیم و برای این کار شیوه ای منفی را بیشتر از مثبت مورد استفاده قرار می دهیم. باید دانست که تازگی داشتن و خوشایند بودن این پاداش ها زندگی را لذت بخش می کند و لذا برای اینکه تغییرات رفتاری جنبه پایدار پیدا کنند باید برنامه متغییری برای تقویت رفتار داشته باشیم. اگر می خواهید رفتار کسی را تقویت کنید تا بصورت دائمی درآید باید برنامه ثابتی برای تقویت رفتار داشته باشید. راه اندازی جهشی افراد: مهمترین چیزی که در مورد ایجاد واکنشهای شرطی باید به خاطر داشت این است که تقویت رفتار باید بلافاصله انجام شود. در همان موقع که خاطره ناخوشایندی را به ترتیبی که گفتیم به صورتی مضحک در ذهن مجسم می سازید، آنرا تقویت کنید. آنرا تکرار کنید و سعی کنید هر دفعه صورت خوشایند تری به آن بدهید. کمی بخندید. به خاطر داشته باشید هر موقع که دچار عواطف و احساسات شدیدی می شوید ارتباطات معینی در سلسله اعصاب شما به وجود می آید. اگر آن الگو را چندین بار تکرار کنید و آن تصوراتی که به شما نیرو می دهد و باعث خنده شما می شود در نظر مجسم سازید هر بار راحت تر می توانید احساس قدرت کنید و بخندید کم کم الگوی مورد نظر جا می افتد. قدم ششم: الگوی تازه را آزمایش کنید: یکی از راههای انجام این کار که در "برنامه ریزی عصبی- کلام" هم تدریس می شود این است که در آیینه خیال خود را در موقعیت هایی ببینیم که موجب بروز رفتارهای گذشته شده است. مثلاً اگر سیگار را ترک کرده ایم، در خیال تصور کنیم که کار و گرفتاری ما زیاد شده است و ببینیم آیا در چنین شرایطی دوباره به سیگار پناه می بریم؟ اگر الگوهای تازه دوام و پایداری کافی نداشته باشند باید به قدم اول برگردیم و ببینیم که آیا برای ما روشن است که چه می خواهیم و چرا آنرا می خواهیم؟ آنگاه به سراغ قدم دوم برویم. بیشتر کسانی که در ایجاد تغییر، توفیق لازم را بدست نمی آورند علتش این است که انگیزه قوی ندارند و از اهرمهای روانی مناسبی استفاده نمی کنند. شاید بهتر باشد که تصمیم خود را در مورد تغییر عادات به دیگران اعلام کنید، مخصوصاً دیگران که نمی گذارند به راحتی از چنگشان در بروید! به این ترتیب اهرمهای قوی تری ایجاد می شود. اگر تنها از سه قدم اول تداعی عصبی شرطی هم استفاده کنید ممکن است بتوانید تغییرات بزرگی را بوجود آورید. همین که بدانید چه می خواهید انگیزه و اهرم کافی به دست آورید و الگوهای گذشته را درهم بشکنید. آنگاه زندگی غالباً دیدگاههای تازه ای را برای شما فراهم میکند و اگر اهرم به قدر کافی قوی باشد ناچار می شوید که الگوی تازه ای بیا بید و آنرا شرطی سازید و روزگار و تجربه های زندگی نیز محک خوبی برای آزمایش الگوی تازه شما خواهد بود. فصل 7: چگونه به خواسته واقعی خود برسید: از خود بپرسید که در زندگی واقعاً طالب چه چیزی هستید. آیا نهایت آرزوی شما زندگی زناشویی توأم با عشق و محبت و احترام فرزندان است؟ آیا پول فراوان، اتومبیلهای سریع السیر، پیشرفت شغلی و خانه ای بزرگ درجای خوش هوا می خواهید؟ هر آرزویی که در دل دارید بهتر است اول از خود بپرسید "چرا این چیزها را می خواهم". همه این آرزوها به این حقیقت منتهی می شود که شما خواستار چیزها و دستاوردهایی هستید که تصور می کنید آن چیزها احساسات، عواطف روحیات مطلوبی به شما می دهد. اما ابتدا باید یاد بگیریم بجای اینکه با واکنشهای غیرارادی خود زندگی کنیم، آنها را آگاهانه در اختیار بگیریم. بیشتر واکنشهایی که نسبت به محیط داریم اکتسابی هستند. بعضی را آگاهانه از دیگران سرمشق گرفته ایم و بعضی را بطو اتفاقی کسب کرده ایم. آشنایی با این حقایق، پایه درک نیروی روحیه است. بی شک هر عملی که من و شما انجام می دهیم، برای دوری از هر رنج و لذت است. اما ما قادریم که در یک لحظه عقیده خود را نسبت به چیزهایی که مایه رنج یا لذتند عوض کنیم و مرکز توجه خود را تغییر جهت دهیم تا وضعیت ذهنی- عاطفی- فیزیولوژیکی ما عوض شود. تفاوتی که بین عملکرد بد و عملکرد عللی وجود دارد به توانایی شما مربوط نیست بلکه بستگی به حالت روحی و جسمی شما در لحظه معین دارد. به هر حال اگر راز دستیابی به نیرومندترین حالات روحی را دریابید می توانید نتایج شگفت آوری بدست آورید. روحیه ی شما در هر لحظه معرف درک شما از وضعیت و تعیین کننده تصمیمها و رفتارهای شماست. رفتار شما نتیجه توانایی شما نیست بلکه حاصل روحیه شما در زمان معین است. برای اینکه توانایی شما تغییر کند باید حالت روحی خود را عوض کنید. برای اینکه نیروی عظیمی را که در درون شما خفته است فعال کنید خود را در وضعیت روحی نیرومند و شور و ایمان فعال قرار دهید و شاهد معجزاتی که اتفاق می افتد باشید. جسم شما عواطف و احساسات شما را هدایت می کند. خنده وسیله ای خوب و نیروبخش است. روزانه پنج بار لبخند بزیند و سه بار بدون هیچ دلیلی خودتان را به خنده بیندازید و این کار را به مدت هفت روز انجام دهید. ما زیاد می دانیم و کم احساس می کنیم. دست کم عواطف خلاقی را که یک زندگی شایسته از آنها سرچشمه می گیرد بسیار کم احساس می کنیم. "برتزاندراسل" ادامه خوشی در صورتی مسیر است که انسان از پیش خوش باشد و این کار مشکلی نیست اما کلید کار در زندگی آنست که در زمانی که خوش نیستیم و یا حتی نمی خواهیم خوش باشیم احساس خوشی کنیم. کلید موفقیت این است که الگوهایی از حرکت بوجود آوریم که به ما احساس اعتماد بنفس، قدرت، انعطافپذیری، نیروی فردی و شادمانی دهد. توجه داشته باشید که رکورد سستی چیزی بجز نداشتن تحرک نیست. احساس شادی و خوشی را جزو انتظارات و توقعات خود قرار دهید. برای خوش بودن دلیل لازم نیست. شما یک انسان زنده هستید و می توانید بدون هیچ دلیلی خوش باشید! تمرکز و توجه به امور، نظر ما را نسبت به واقعیت ها عوض می کند: تمرکز واقعیت حقیقی نیست بلکه فقط یک نقطه دیراست . یعنی عبارت از تصورات ما درباره واقعیت است. تمرکز و توجه باعث می شود که ما واقعیتهای وجودی خود را خوب یا بد بینگاریم و در نتیجه احساس خوشبختی یا بدبختی کنیم. حواستان را به جایی که می خواهید بروید جمع کنید نه به اموری که مایه وحشت شما می شود. در اینجا یک نکته دیگر را نیز باید دانست، وقتی مرکز توجه خود را تغییر دهید، ممکن است تغییر مسیر فوراً انجام نشود. در زندگی بیشتر اوقات چنین است. غالباً فاصله ای بین تغییر مرکز توجه و تغییر حالت جسم و یا تغییر مسیر زندگی وجود دارد. این است که باید هر چه زودتر فکر خود را به امور دیگری متوجه کنید و در هنگام بروز مشکلات، اوقات خود را صرف تفکر درباره گرفتاریها نکنید. بخواهید تا به شما بدهند، بجویید تا بیابید، در را بزنید تا به روی شما باز شود. "انجیل متی" موثرترین راه برای کنترل مرکز توجه آن است که سوالاتی را از خود بپرسید. هر سوالی که از خود بکنید، مغز شما پاسخی را برای آن می یابد. همچنانکه کماندار تیرهای خود را می تراشد و صاف می کند هر انسانی نیز می تواند افکار آشفته ی خود را جهت دهد. "بودا" نوع تمرکز نیز دارای اهمیت است: درک ما از جهان خارج از طریق حواس پنجگانه است. اما هر یک از ما به یکی از راههای حسی توجه بیشتری دارد. با دستکاری و تغییر کیفیت های فرعی می توان شدت احساس را کم یا زیاد کرد. این کیفیتها نوع احساسساتمان را خواه بصورت شادمانی باشد خواه یأس، تعجب یا ناکامی تحت تأثیر قرار می دهند. درک این کیفیتها سبب می شود که نه تنها احساس خود را نسبت به هر یک از تجربه های زندگی عوض کنید بلکه آنها را بگونه ای دیگر تفسیر و راههای دیگری برای مقابله با آنها انتخاب کنید. توانایی ما در تغییر نحوه احساس بستگی به توانایی ما در تغییر کیفیت های فرعی دارد. باید یاد بگیریم که بر این عوامل فرعی که نمایانگر تجربه های ما هستند تسلط پیدا کنیم و طوری آنها را تغییر دهیم که ما را در جهت رسیدن به هدف یاری کنند. کلید زندگی سالم این است که راههای متعددی برای اداره زندگی خود در اختیار داشته باشیم که این خود هنری است. مشکل بسیاری از مردم این است که راههای محدود و مضری برای تغییر روحیه خود می شناسند. بزرگترین مشکل آنست که بسیاری از این عواقب تدریجاً روی هم انباشته می شوند و در نتیجه موقعی متوجه خطر آنها می شویم که دیگر دیر شده است. برای موفقیت باید روحیه مصمم داشته باشید. تجربه عبارت از وقایعی که بر آدمی می گذرد نیست. بلکه عملکرد او در برابر وقایع است. "آلووس هاکسلی" طبق معیارهای خود زندگی کنید. بطوری که شادیهای فراوان و رنجهای اندکی احساس کنید و اسلوب زندگی شما طوری باشد که اطرافیان بیشتر احساس لذت کنند تا رنج. کسی که به نتایج چشمگیری در زندگی می رسد اما همیشه دچار رنجهای عاطفی است و یا اطرافیان او همیشه در عذاب هستند موفق واقعی نیست. هدف دیگری که برای خود در نظر می گیرید، باید این باشد که به دیگران کمک کنید تا بتوانند اولاً تغییرات فوری در خود وجود آورند ثانیاً این تغییرات را تحت هر شرایطی ایجاد کنند ثالثاً خود را شرطی کنید تا تغییرات روحی آنها دائمی و مادام العمر باشد. خواسته واقعی شما در زندگی چیزی به جز تغییر نوعی احساس نیست. فصل 8: پرسش، کلید پاسخ است: آنکه می پرسد، نمی تواند از پاسخ اجتناب کند. "ضرب المثل کامرونی" آنچه زندگی امروزی مرا شکل داده و احساسات و عواطف مرا بوجود آورده است وقایعی که بر من گذشته است نیست، بلکه تعبیر و تفسیری است که از آن وقایع به عمل آورده ام. معنایی که به هر واقعه می دهم، مشخص کننده تصمیم های من است که در نهایت اعمال و سرنوشت نهایی مرا تعیین می کند. کم کم متوجه شدم که تفکر چیزی به جز فرآیند پرسش و پاسخ نیست. پرسش هایی که کیفیت عالی داشته باشند، کیفیت زندگی را بالا می برند. باید این عقیده را در ذهن خود جا دهید. چون به اندازه های هر مطلب دیگر مهم است. تفاوت میان اشخاص مربوط به پرسشهای متفاوتی است که دائماً از خود می کنند. سریعترین و ساده ترین راه برای انحراف توجه چیست؟ پرسیدن یک سوال تازه. علت افسردگی به احتمال بسیار زیاد چیزی جز سوالات تضعیف کننده ای است کامپیوتر ذهن شما همیشه در خدمت شما است و هر سوالی که به آن بدهید بطور قطع جوابی برای آن پیدا می کند. سوالات، تعیین کننده هر چیزی در زندگی از قدرت ایجاد روابط گرفته تا مسائل مالی هستند. به خاطر داشته باشید که نه تنها سوالاتی که از خود می کنیم بلکه حتی سوالاتی که پرسیدن آنها کوتاهی می کنیم در تعیین سرنوشت ما نقش دارند. ارزیابی عالی، زندگی عالی بوجود می آورد. نکته مهم آنست که هرگز دست از پرسش نکشیم وجود کنجکاوی در بشر بی دلیل نیست انسان نمی تواند به رازهای ابدیت، زندگی و ساختار باشکوه واقعیت بیندیشد و دچار اعجاب نشود. کافی است انسان هر روز مختصری از این راز را درک کند. هرگز کنجکاوی مقدس را از دست ندهید. "آلبرت انیشتین" برای تغییر و بهبود زندگی، باید سوالاتی عادتی را تغییر داد. توجه داشته باشید که الگوی سوالاتی که مرتباً می پرسید در شما ایجاد سستی و بی حالی یا شادابی و شادمانی، خشم یا رضایت و بدبختی یا خوشبختی می کند. چیزهایی از خود بپرسید که موجب تقویت روح شما باشد و شما را در جاده بهروزی به پیش براند. پرسش چگونه موثر واقع می شود؟ سوالات سه عمل خاص انجام می دهند: 1- سوال بلافاصله توجه ما را به مطلب دیگری جلب و احساس ما را دگرگون می کند. من و شما می توانیم در یک لحظه، نحوه احساس خود را تغییر دهیم به شرط اینکه به چیز دیگری توجه کنیم. یکی از مهارتهای مهم این است که در لحظات بحرانی بتوانیم پرسشهای نیروبخشی از خود بکنیم. 2- پرسش، باعث غربال کردن اطلاعات ورودی مغز می شود. نوع بشر استعداد غریبی در غربال کردن اطلاعات دارد. سوال، مانند اشعه لیزر توجه ما را متمرکز می سازد و احساسات و کردار ما را تغییر می دهد. 3- سوال موجب می شود که به منابع تازه ای دست یابیم. من و شما نیز همان قدرت را در هر لحظه از روز در اختیار داریم. در هر لحظه سوالاتی که از خود می پرسیم می تواند درک و تصور ما را از اینکه چه کسی هستیم، چه تواناییهایی داریم و چه می خواهیم بکنیم تا به آرزوهای خود دست یابیم شکل دهد. علم کنترل آگاهانه سوالاتی که از خود می پرسیم ما را به پیش می راند و بیش از هر چیز ما را در رسیدن به اهداف نهایی یاری می کند. غالباً منابع ما تنها محدود به سوالاتی است که از خود می پرسیم. سوالات مشکل گشا: پنج نمونه از سوالات مشکل گشا: 1- کدام جنبه این مشکل خوب است؟ 2- چه چیزی هنوز کامل نیست؟ 3- برای اینکه جریان کارها بر وفق مراد من شود، حاضرم چه کارهایی را انجام دهم؟ 4- برای اینکه جریان کارها بر وفق مراد من شود، حاضرم چه کارهایی را انجام ندهم؟ 5- چگونه از انجام کارهای بالا لذت ببرم؟ آنکه نتواند بپرسد، نمی تواند زندگی کند. "ضرب المثل" حسن این سوالات در این است که می توانید آنها را در هر حالتی که هستید از خود بپرسید. باید حساب نعمتهایی را که داریم نگه داریم و هم اکنون وقت خود را صرف کنیم تا خود را خوشبخت احساس کنیم. به این پرسشها دقت کنید و پاسخ ها را عمیقاً در ذهن مجسم سازید. آخرین نکته این است که بالاخره باید سوال کردن را در جایی متوقف کنید و دست به عمل و پیشرفت بزنید. فصل 9: فرهنگ موفقیت نهایی: جادوی کلام: کلمه درست، عامل نیرومندی است. اگر کلمات کاملاً بجا مصرف شوند به سرعت برق هم بر جسم و هم بر روح ما اثر می گذارند. "مارک تواین" کلمات بارها برای خنداندن و گریاندن ما بکار رفته اند. می توانند به ما زخم بزنند و یا ما را التیام بخشند، به ما امید دهند یا ما را نابود سازند. با کمک کلمات است که شریف ترین مقاصد ما احساس و عمیق ترین آرزوهای ما شناخته می شود. در طول تاریخ حیات بشر، بزرگترین رهبران و متفکران از نیروی جادویی کلمات برای تغییر عواطف ما استفاده کرده ما را در جهت هدفهای خود به خدمت گرفته و سرنوشت ما را رقم زده اند. کلمات نه تنها موجب بروز عواطف بلکه موجب عمل می شوند. اعمال ما نیز به هدفها و دستاوردهایی منتهی می گردد. میراث ارزشمندی که امروز به من وشما رسیده و فرصتهایی که امروز بخاطر زیستن در این کشور در اختیار ماست حاصل تلاش مردانی است که کلمات جادوئیشان به حرکتهای نسل های بعد جهت داده است. هنگامی که در اثر وقایع اتفاقیه لازم شود که مردمی گروههای سیاسی را که آنها را بهم پیوند داده است ساقط کنند... بیشتر اعتقاداتی که داریم به یاری کلمات بوجود آمده اند، و به کمک کلمات نیز می توان آنها را دگرگون کرد. اگر برای بیان خاطره ها تجربه های زندگی خود از کلمات صحیح و موثری استفاده کنیم این کار باعث اعتلای نیروبخش ترین عواطف ما می شود. برعکس انتخاب کلمات ضعیف و نارسا، به همان ترتیب و با همان سرعت می تواند روحیات ما را خرا ب کند. بیشتر ما کلمات را بطور ناخودآگاه انتخاب می کنیم. همچون خوابگردان در پیچاپیچ کلام حرکت می کنیم و آنچه که به ذهنمان می رسد بیان می نماییم. اگر کلمات را عاقلانه انتخاب کنید بدانید که نیروی عظیمی در اختیار شما خواهد بود. کلمات وسیله ای هستند که به کمک آنها از تجربه های دیگران آگاه می شویم و یا تجربه های خود را به دیگران منتقل می کنیم. اما ممکن است ندانید که کلماتی را بطور عادتی بکار می برید بر نحوه ارتباط شما با خودتان و بر احساس شما از زندگی موثرند. کلمات ممکن است شخصیت ما را جریحه دار کنند و یا دل ما را بسوزانند. اگر احساسات خود را با کلمات تازه ای برای خود بازگو کنیم عواطف ما فوراً دگرگون می شود. اما اگر بر کلمات تسلط نداشته باشیم و بگذاریم عادات ناآگاهانه ما کلمات را انتخاب کنند ممکن است احساسی که از زندگی داریم تیره و تار می شود. اگر یکی از تجربه های عالی و شادی بخش زندگی خود را با عبارت "بد نبود" توصیف کنید، احساس قوی شما از آن خاطره تعدیل می شود و استفاده محدود شما از کلمات آنرا بی رنگ می سازد. کسانی که خزانه لغات آنان فقیر است دچار فقر احساسی و عاطفی هستند و کسانی که از لحاظ احاطه به لغات غنی هستند جعبه رنگی در اختیار دارند که می توانند به کمک آن خاطرات و تجربه های خود را نه تنها برای دیگران، بلکه برای خود به اشکال گوناگون رنگ آمیزی کنند. با تغییر عادات کلامی و عوض کردن کلماتی که همیشه آنها را برای تشریح عواطف خود بکار می برید می توانید بلافاصله شیوه تفکر، احساس و زند گی خود را عوض کنید. زبان شناسان ثابت کرده اند که بردن کمترین تردید، زبان مهمترین عامل تشکیل دهنده فرهنگ است. لغات که بطور روزمره از آنها استفاده کنیم بر نحوه ارزیابی و تفکر ما تأثیر دارند. شناخت انسان، بدون شناخت قدرت کلمات میسر نیست. "کنفوسیوس" در آغاز فقط کلمه بود ................ "انجیل یوحنا" البته این نیز حقیقتی است که می توانیم چیزهایی را در ذهن خود تصور کنیم که کلمه ای برای معرفی آنها نداریم، و در این مورد از اصوات و یا سایر حواس خود استفاده می کنیم. نمی توان انکار کرد که مجزا و مشخص کردن هر چیز ابعاد تازه ای به آن می دهد و باعث می شود که تصورات ما واقعی تر جلوه کند. کلمات ابزارهای اصلی برای معرفی اشیاء هستند و در بسیاری از موارد اگر برای معرفی چیزی کلمه ای نداشته باشیم نمی توانیم درباره آن فکر کنیم. در زبان بعضی از بومیان سرخپوست آمریکا کلمه ای برای "دروغ" وجود ندارد و این مفهوم ساده در زبان آنها نیست. در نتیجه دروغگویی در شیوه تفکر و رفتار آنها نیز وجود ندارد. در زبان قبیله تاساوی در فیلیپین نیز کلمه ای بمعنی "نفرت" و "جنگ" وجود ندارد. اگر ترکیب کلماتی که مورد استفاده شماست طوری است که شما را تضعیف می کند، آنها را دور بریزید و بجای آنها از کلمات نیروبخش استفاده کنید. پس از اینکه به تأثیر نیرومند کلمات پی بردید، نه تنها نسبت به کلماتی که خودتان بکار می برید، بلکه نسبت به کلماتی که دیگران می گویند نیز حساسیت پیدا می کنید. تمرین عملی: قدم اول: تصمیم بگیرید و خود را مقید کنید که از زندگی بیشتر لذت ببرید و رنجهای زندگی را کاهش دهید. قدم دوم: با استفاده از نوعی اهرم روانی، در خود انگیزه ایجاد کنید. فکر کنید چقدر مسخره است که انسان حالات ناخوشایندی را در خود بوجود آورد، در حالی که می تواند همیشه خوش بگذراند. می توانید از اهرم قوی تری استفاده کنید و شیوه ای را بکار بگیرید که خود من آنرا امتحان کرده ام. کلماتی را که می خواهید عوض کنید با سه تن از دوستانتان در میان گذارید. کلمات دگرگون کننده تاثیر فراوانی هم بر ما و هم بر دیگران دارند. این کلمات می توانند احساسات ما را تخفیف دهند و یا آنها را تشدید کنند. در هر نوع رابطه با دیگران خواه روابط عاشقانه باشد و یا مذاکرات بازرگانی این کلمات می توانند دقت نظر ما رافزایش دهند. در هر یک از این وضعیت ها نکته اصلی این است که روحیه خود را در هم بشکنید در غیر اینصورت چنانچه روحیه نامطلوبی داشته باشید، ممکن است چیزهایی بگویید که بعداً موجب پشیمانی شما شود. بسیاری از روابط دقیقاً به همین دلیل خراب می شوند. در حالت عصبانیت ممکن است چیزهایی بگویید که احساسات دیگران را جریحه دار کند و آنها نیز بخواهند تلافی کنند. و یا اینکه رنجیده شوند و دیگران نخواهند ما را ببینند. این است که باید همیشه متوجه قدرت سازنده و نابود کننده کلمات باشیم. "ملت آلمان جنگ طلب نیست، بلکه دلیر است. یعنی نه طالب جنگ است و نه از آن می ترسد. خواهان صلح است اما دوستدار افتخار و آزادی نیز هست." "آدولف هیتلر" کازنیز به من گفت: کلمات می توانند موجب بیماری و حتی مرگ انسان شوند. شدت احساسات خود را به کمک کلمات کم یا زیاد کنید. این کار را از همین امروز شروع کنید. کلمات را روی کاغذ بنویسید. خود را مقید سازید. پشتکار داشته باشید و بدانید که تنها با استفاده از همین ابزار ساده و بدون نیاز به وسایل دیگر می توانید به نتیجه برسید. فصل 10: موانع را نابود کنید، دیوارها را بشکنید، بندها را پاره کنید. نیروی تشبیه و تمثیل شاید تشبیه یکی از ثمر بخش ترین قابلیتهای انسانی باشد خاصیتی جادویی دارد و به نظر می رسد که خداوند در هنگام خلقت انسان این ابزار آفرینندگی را در او جا گذاشته است. "ژوزه اورته گاگاست" در طول تاریخ نشانه ها برای برانگیختن عواطف انسانها و تغییر رفتار آنها استفاده شده است. از بسیاری چیزها بعنوان سمبل یا نشانه استفاده می شود. تصاویر، صداها، اشیاء، حرکات و البته کلمات. اگر بپذیریم که کلمات نیز نشانه ها هستند در آنصورت تشبیهات نشانه های والاتری به شمار می روند. تشبیه چیست؟ در مکالمه و هنگام بیان مفهومی، اگر آنرا به چیز دیگری مانند کنیم از تشبیه استفاده کرده ایم. آن دو چیز ممکن است عملاً شباهت بسیار کمی به هم داشته باشند اما آشنایی ما با یکی از آنها، باعث درک بهتر دیگری می شود. تشبیه نیز نوعی نشانه است ولی می تواند احساسی سریعتر و کاملتر از کلمات معمولی که بکار می بریم در ما ایجاد کند و ما را به سرعت دگرگون گرداند. یکی از ابتدایی ترین شیوه های یادگیری استفاده از تشبیه و تمثیل است. یادگیری یعنی ایجاد تداعی ها و خلق معانی تازه در ذهن و تشبیه برای این کار مناسب است. هنگامی که مطلبی را نمی فهمیم، تشبیه به ما کمک می کند تا متوجه شویم مطلبی را که نمی فهمیم شبیه چیزی است که می فهمیم. همه معلمان بزرگ بشریت، پیامبر اسلام، بودا، کنفوسیوس، ولائوتسو از تمثیل برای فهماندن مفاهیم به انسانها استفاده کرده اند. صرف نظر از هر عقیده مذهبی که ممکن است داشته باشیم، اغلب ما قبول داریم که حضرت مسیح، معلمی بزرگ بود که پیام عشق و محبت او، نه تنها بخاطر آنچه گفته بود، بلکه نیز به لحاظ چگونگی بیان وی جاودانه مانده است. تمثیلات موجب نیرومندی ما و وسعت و غنای زندگیمان می شوند. اما اگر در بیان تمثیل دقت نکنیم، متاسفانه عقایدی محدود کننده را با آن تمثیل همراه می سازیم. همین که در مورد تشبیهات مورد استفاده خود و دیگران احساس شدید، تغییر آنها آسان می شود. کافی است از خود بپرسید "آیا منظور من واقعاً همین است؟ آیا واقعیت مطلب همین است؟ یا اینکه این تشبیه غلط است؟ توجه داشته باشید هر بار که بگویید "احساس می کنم که انگار...." یا "این مثل این است که....." در پشت این عبارت تشبیهی می آورید. در این موارد از خود بپرسید "چگونه می توانم مثال بهتری بزنم؟ چه راه بهتری برای تفکر درباره این موضوع وجود دارد؟ این مطلب را به چه چیزی میتوان تشبیه کردد؟" زندگی بازی است: در نظر بعضی ها زندگی بازی است. این تشبیه به تصورات شما از زندگی چه رنگی می زند؟ زندگی شوخی است. در این بازی رقابت وجود دارد. ممکن است برای شما امکان شرکت در این بازی و لذت بردن وجود داشته باشد. بعضی می گویند: اگر زندگی بازی است لابد بازنده ای هم دارد. بعضی می پرسند "این بازی خیلی مهارت می خواهد؟ "همه اینها بستگی به این دارد که چه اعتقاداتی درباره لذتی داشته باشید، اما با این تشبیه یک رشته صافی برای خود بوجود می آورید که بر شیوه تفکر و احساس شما اثر می گذارد. در نظر مادر ترازا زندگی چیز مقدسی است. استفاده منحصر به فرد از یک تمثیل بهترین راه محدود کردن زندگی است. "زندگی کشیدن تصویر است نه جمع کردن ارقام" "الیوروندل هلمز" اما بدانید که تغییر یکی از تمثیلهای جهانی دید شما را نسبت به کل زندگی عوض می کند. نیروی تمثیل نیز مانند نیروی "کلمات دگرگون کننده" در سادگی آن است. تصور حقیقت، چیزی جز تجسس شباهت ها نیست. "هنری دیوید تورو" تمثیل نه فقط بر ما به عنوان یک فرد اثر می کند بلکه بر جامعه و حتی جهان ما موثر است. تمثیل هایی که جنبه فرهنگی دارند، افکار و اعمال ما را باعث می شوند و یا جلو ما را می گیرد. دیواری آهنین بر سرتاسر قاره اروپا فرو افتاده است. "وینستون چرچیل" استفاده از نیروی عظیمی که درهر تمثیل وجود دارد، مستلزم این است که آنرا بجا بکار بریم. بعضی ها از تمثیل هایی استفاده می کنند که در زندگی شغلی برایشان مفید واقع می شود اما در زندگی خانوادگی مشکلاتی را فراهم می سازد. تمثیل می تواند معنی هر چیزی را عوض کند و رنجها و لذتهایی که به امور نسبت می دهیم تغییر دهد، می تواند زندگی ما و همچنین زبان ما را دگرگون سازد تمثیل را با دقت انتخاب کنید. آنها را هوشمندانه انتخاب کنید و تمثیلهایی انتخاب کنید که احساس شما و نزدیکانتان را از زندگی، عمیق تر و غنی تر سازند. در جستجوی تمثیل ها باشید و همین که متوجه شدید که کسی تمثیل زیان آوری را بکار می برد فوراً الگوی او را درهم بشکنید و تمثیل بهتری را جایگزین آن سازید. تمرین عملی: 1- زندگی چیست؟ تمثیلهایی را که در این مورد انتخاب کرده اید یادداشت کنید. 2- تمثیل هایی که بر روابط شخصی و یا زندگی زناشویی شما حاکم است چیست؟ 3- کدام یک از جنبه های زندگی تاثیر قویتری بر شما دارد؟ شغل؟ پدر و مادر؟ فرزندان؟ قدرت یادگیرتان؟ تشبیه هایی که در این زمینه دارید کشف کنید و آنها را روی کاغذ بیاورید. 4- تمثیلهای تازه ابداع کنید که به شما نیرو دهند. 5- بالاخره تصمیم بگیرید که با این تمثیل های تازه و نیروبخش یک ماه آینده را بگذرانید. از هم اکنون کنترل تمثیل های خود را به دست بگیرید و دنیای تازه ای برای خود بسازید. دنیایی پربار، شگفت انگیز، شاد و مملو از امکانات. فصل 11: ده احساس نیروبخش بی مدد احساس، شاید نتوان هیچ تیرگی را به روشنایی و هیچ بی تفاوتی را به جنبش و تلاش مبدل کرد. "کارل یونگ" بسیاری از افراد گمان می کنند که عواطف و احساسات چیزی است که از اختیار آنان خارج است و احساسات چیزی است که خودبخود و بدون اراده در مقابل حوادث زندگی بروز می کند. ما اغلب از بروز این عواطف و احساسات ناخواسته بیم داریم. گویی احساسات، میکروبهایی هستند که در وجود ما رخنه کرده اند و هنگامی که آسیب پذیرتر از همیشه هستیم به ما حمله می کنند. گاهی می اندیشیم که عواطف و احساسات، خویشاوندان پست تر عقل و هوش ما هستند و لذا کمتر قابل اعتنا می باشند. گاهی تصور می کنیم که احساسات ما واکنشی است در برابر گفتار و کردار دیگران اما آنچه در این باورهای جهانی یا کلی، مشترک است این پندار است که ما بر این پدیده رمز آلودی که احساسات نامیده می شود حاکم نیستیم. مردم برای فرار از دست بعضی از عواطف و احساسات دست به کارهای عجیب و مضحکی می زنند. به مواد مخدر، الکل، قمار، پرخوری پناه می برند، به افسردگیهای فرساینده ای می گرایند. اشخاص برای مقابله با احساسات خود به یکی از این چهار راه متوسل می شوند. 1- اجتناب: همه ما دلمان می خواهد که از عواطف دردناک اجتناب کنیم. در نتیجه، بیشتر افراد سعی می کنند که حتی الامکان خود را در موقعیت هایی قرار ندهند که عواطف ناخواسته ای در آنها ایجاد شود و بدتر آنکه بعضی ها سعی می کنند هیچ احساسی نداشته باشند. 2- افکار: راه دوم مقابله با عواطف افکار آنهاست. بعضی ها سعی می کنند با گفتن جمله هایی از قبیل "عیب ندارد" یا آنقدرها هم بد نشده است "احساسات خود را پنهان کنند. چنانچه پیامهایی را که عواطف ما سعی در بیان آنها دارند نادیده بگیریم شدت عواطف ما بالاتر می رود و احساسات ما سرانجام آنقدر شدید می شود که به آنها توجه کنیم. سعی در افکار عواطف، راه حل مشکل نیست. شناخت عواطف و استفاده از آنها شیوه صحیحی است که باید بکار برده شود. 3- رقابت: خیلی ها از مقابله با عواطف خود دست برمی دارند و بکلی تسلیم آنها می شوند. بجای آنکه پیامهای مثبتی را که عواطف آنها به آنها می دهد دریافت کنند به تقویت جنبه های منفی آن می پردازند و کار را از آنچه که هست بدتر می کنند. این کار را نشانه شجاعت می دانند و در این زمینه با دیگران رقابت می کنند. طرز فکر نیروبخش برای مقابله با عواطفی که از نظر دردناکند این است که این عواطف، در خدمت هدفی مثبت است که عبارت از یادگیری در بکاربری است. 4- یادگیری و به کاربری: اگر بخواهید زندگی شما بخوبی بچرخد. باید عواطف و احساسات را به خدمت بگیرید. از عواطف نمی توان گریخت، نمی توان آنها را دور ریخت، نمی توان خود را فریب داد و آنها را بی اهمیت شمرد و یا معنی آنها را دگرگون کرد و در عین حال نمی توان اجازه داد که زندگی ما را اداره کند. عواطف و احساسات حتی اگر رنج آفرین باشند، واقعاً همچون قطب نمایی درونی عمل می کنند و کردارهای شما را جهت می دهند تا به هدفهای خود برسید. اگر ندانید چگونه از این قطب نما استفاده کنید برای همیشه دستخوش طوفانهای روحی خواهید شد که راه زندگی شما را محو خواهند کرد. برای اینکه از عواطف خود به شکل صحیح استفاده کنید، در وهله اول باید بدانید که عواطف به شما کمک و خدمت می کنند. عواطفی که خیال می کنید منفی هستند، فریادی به شمار می روند که شما را به عمل دعوت می کنند. لذا بجای اینکه آنها را عواطف منفی بدانیم آنها را نشانه های عمل نام گذاری کنیم. اگر برای مقابله با عواطف خود، از الگوهای اجتناب و افکار استفاده کنیم، پیامهای ارزشمند این عواطف را از دست می دهیم و اگر همچنان به آنها بی اعتنا کنیم، بیش از حد رشد می کنند و زندگی ما را مختل می سازند. همه عواطف ما در جای خود و به میزان مناسب و در زمان مناسب، مهم و ارزشمندند. بدانید احساساتی که در این لحظه دارید موهبتی الهی، راهنما و حامی شما هستند و شما را به عمل و اقدام دعوت می کنند. اگر عواطف خود را سرکوب کنید و آنها را از صحنه خود بیرون برانید و الگو آنها را بزرگ کنید و بگذارید بر شما مسلط شوند در این صورت یکی از سرمایه های گرانبهای زندگی خود را بر باد داده اید. منشأ احساسات و عواطف شما چیست؟ همه عواطف و احساسات از خود شما سرچشمه می گیرند و این خود شما هستید که آنها را می آفرینید. بعضی اشخاص تصور می کنند باید منتظر حوادثی بنشینند تا احساسات یعنی در آنان ایجاد شود. مثلاً به خود اجازه نمی دهند که احساس محبوبیت، خوشبختی و اعتماد بنفس کنند، مگر آنکه یک رشته از وقایع اتفاق بیفتد. من به شما می گویم که می توانید در هر لحظه هر نوع احساسی را که بخواهید در خویشتن ایجاد کنید. برای احساس شادی دلیل خاصی لازم نیست، می توانید تصمیم بگیرید که در همین لحظه شاد باشید فقط به این دلیل که چنین می خواهید، و فقط به این دلیل که زنده هستید. اکنون این سوال مطرح می شود که اگر همه عواطف از خود شما سرچشمه می گیرد پس چرا همیشه احساس خوشی نمی کنید؟ علتش آن است که عواطف به اصطلاح منفی پیامی برای شما دارند. پیام این نشانه های عمل چیست؟ آنها به شما میگویند کارهایی که دارید می کنید صحیح نیست، و دلیل رنجی که می برید این است که یا مطلب را بد درک می کنید و یا شیوه کار شما نادرست است خصوصاً باید به نحوه بیان نیازها و خواسته های خود برای دیگران و کارهایی که انجام می دهید دقت کنید. کارهایی که انجام می دهید شما را به نتیجه مورد نظر نمی رسانند و لذا باید برداشتهای خود را عوض کنید. شیوه هایی که بکار می گیرید شامل نحوه بیان و ایجاد ارتباط نیز می شود. شاید نحوه بیان شما خشن است و یا شاید اصلاً خواسته خود را بیان نمی کنید و انتظار دارید که دیگران خودشان انتظارات شما را درک کنند. شاید این احساس آزردگی به شما می گوید که باید طرز بیان خود را عوض کنید تا اینکه در آینده دچار آزردگی نشوید احساس افسردگی نیز نشانه دیگری است که می گوید باید وقایع را بصورت دیگری در نظر مجسم سازید و مشکلات را بصورت همیشگی و غیرقابل رفع در نظر نیاورید. یا اینکه برای اداره بخشی از زندگی خود باید به یک رشته کارهای جسمی بپردازید تا مطمئن شوید که بر خود تسلط دارید. این پیام واقعی همه "نشانه های عمل" است. این نشانه ها سعی در حفاظت و حمایت شما دارند تا دست به عمل بزنید و طرز تفکر خود، نحوه تجسم امور، یا شیوه های بیان و رفتار خود را عوض کنید. این دعوت به اقدام هدفش آنست که به شما خاطر نشان کند که همچون مگس نیستید که به شیشه می چسبد و سعی می کند تا راهی به آن سوی پنجره بیابد. اگر برداشتها و طرز تفکر خود را تغییر ندهید، تمام پشتکارها و تلاشهای دنیا را هم که جمع کنید اثری نخواهید داشت. شش گام برای تسلط بر عواطف و احساسات: هر گاه دچار احساسی رنج آور شدید طی شش مرحله آن الگوی زیان آور را در هم بشکنید و از آن احساس به سود خود استفاده کنید و خود را طوری آماده کنید تا در آینده کمتر به عواطف دردناک دچار شوید و رنجها را به سرعت زایل سازید. اما این شش قدم: قدم اول: احساس واقعی خود را مشخص کنید: اگر نوع احساس خود را بطور دقیق تر مشخص کنید از شدت احساسات شما کاسته می شود و این خود سبب می شود که از عواطف خود نکات بیشتری بیاموزید. (به نیروی کلمات دگرگون کننده در کاهش احساس خود توجه کنید.) قدم دوم: سپاسگزار عواطف خود باشید. آنها مددکار شما هستند: هرگز عواطف و احساسات خود را "غلط" ندانید. اگرآنها را غلط بدانید روابطی را که با خود و دیگران دارید تیره می کنید. اگر فکر می کنید احساسات شما غلط هستند از شدت آنها بندرت کم می شود، بلکه اگر در برابر چیزی مقاوم و مقاومت کنیم آن چیز هم مقاومت می کند. سعی کنید به همه عواطف خود احترام بگذارید. عواطف مانند کودکی هستند که اگر از آن مراقبت کنند آرامتر می شود. قدم سوم: نسبت به پیامهای عاطفی حساس و کنجکاو باشید: همین که عاطفه خاصی را در خود حس کردید، نسبت به آن کنجکاو باشید. در این لحظه چه باید بکنید تا وضع بهتر شود؟ برای ایجاد کنجکاوی این چهار سوال را مطرح کنید: 1- واقعاً دلم می خواهد چه احساسی داشته باشم؟ 2- احساسی که داشته ام، مستلزم داشتن چه اعتقاداتی است؟ 3- برای حل مشکل و سامان دادن به کار چه تصمیمی دارم؟ 4- از وضعیتی که پیش آمده است چه درسی می توانم بگیرم؟ قدم چهارم: به خود اعتماد کنید: اطمینان داشته باشید که می توانید بلافاصله بر احساسات خود مسلط شوید. سریعترین، ساده ترین و موثرترین راهی که برای غلبه بر احساسات می شناسم این است که به یاد آورید در گذشته نیز دچار همین نوع عواطف شده و با موفقیت آنها را از سرگذرانده اید. اگر در گذشته بر عواطف خود مسلط شده اید، امروز هم می توانید بر احساسات خود غلبه کنید. زیرا قبلاً راه کار را پیدا کرده اید. قدم پنجم: مطمئن شوید که نه تنها در حال حاضر بلکه در آینده نیز در این راه موفق خواهید بود. اگر می خواهید مطمئن شوید که در آینده نیز احساسات خود را اداره خواهید کرد یک راه ساده اش این است که راههایی که در گذشته برای کنترل عواطف رفته اید در ذهن مرور کنید. هر وقت که دچار عواطفی از قبیل خشم، افسردگی، انزوا و سایر نشانه های عمل شدید خود را مجسم کنید که به سادگی در حال غلبه بر عواطف مزبور هستید. اگر آن صحنه را هر چه قوی تر در صفحه ذهن مجسم سازید و چندین بار این کار را تکرار کنید، در ذهن شما نوعی ارتباط عصبی ایجاد می کند و به شما اعتماد بنفس می دهد که بتوانید به سادگی از پس این گونه مشکلات برآیید. قدم ششم: به شوق درآیید و دست بعمل بزنید: در عواطف محدود کننده ای که دارید گیر نکنید و دست روی دست نگذارید. خاطرات موفقیتهای قبلی را که در ذهن خود تکرار کرده اید، مجدداً برای خود بازگو کنید. به یاد داشته باشید مهارتی را که اکنون کسب کرده اید نه تنها برای رفع مشکلات فعلی، بلکه برای موارد مشابه آتی نیز اثربخش است. این شیوه را به سرعت و به محض آنکه یکی از نشانه های عمل را احساس کردید بکار بگیرید. خواهید دید که می توانید بر کلیه احساسات خود مسلط شوید. ده نشانه عمل: خواندن این بخش برای تسلط بر عواطف کافی نیست. این قسمت را چندین بار بخوانید و قسمتهایی را که برای شما مهمتر است مشخص کنید. این عواطف عبارتند از: 1- ناراحتی: احساسات ناراحت کننده معمولی شدت زیادی ندارند ولی انسان را آزار می دهند و نیش می زنند و شکوه می کنند که چرا وضع آنچنان مرتب و دلخواه نیست. پیام: احساسات مربوط به کسالت، بی رغبتی، ناآرامی و پریشانی های جزئی، به ما می فهمانند که اشکالی در جایی وجود دارد. راه حل: مقابله با احساس ناراحتی ساده است. 2- ترس: ترس دارای درجاتی است که شامل نگرانی خفیف، اضطراب، بیم، واهمه و وحشت می شود. احساس ترس نیز دارای هدفی است و پیامی ساده دارد. پیام: باید آماده باشیم که یا وضعیت را تحمل کنیم و یا در جهت تغییر آن کاری صورت دهیم. راه حل: مایه ترس را بررسی کنید و بهترین راههای ممکن را در نظر آورید. 3- آزردگی: ناشی از این است که خود را زیان دیده و متضرر بحساب می آوریم. کسی که می رنجد غالباً به دیگران زخم زبان می زند و آنان را سرزنش می کند. پیام: توقعات و انتظارات که برآورده نشده است که به اعتماد و صمیمیت ما لطمه وارد می کند. 4- عصبانیت: دارای درجاتی است که از تحریک خفیف تا عصبانیت و خشم و از جا دررفتن شدید متغیر است. 5- ناکامی: موقعی که موانعی بر سر راه زندگی ما قرار می گیرد و یا تلاشهای مداوم ما نتیجه لازم را به بار نیاورد، دچار احساس ناکامی می شویم. 6- یأس: با این احساس فوراً مقابله نکنید، احساس یأس می تواند بسیار مخرب باشد. یأس احساس نابود کننده ای است که موجب می شود انسان احساس "خمودگی" کند و گمان ببرد که چیزی را برای همیشه از دست داده است. یأس حالتی است که در اثر نرسیدن به هدف، احساس غم و شکست می کنیم. 7- احساس گناه 8- ناتوانی و بی کفایتی 9- مشغله یا گرفتاری: حالت غم، افسردگی و بیچارگی نوعی بیان احساس مشغله و گرفتاری است. حالت غم موقعی به ما دست می دهد که واقعه ای اتفاق می افتد و ما هیچگونه جنبه مثبت و نیروبخشی در آن نمی بینیم، و یا اینکه اشخاص، وقایع و نیروهای خارجی اطرافمان اثری منفی برمی دارد. در چنین مواردی افراد احساس گرفتاری می کنند و اغلب تصور می کنند که هیچ عاملی قادر به تغییر وضعیت نیست و مساله بسیار بزرگ است، همیشگی، فراگیر و شخصی است. 10- انزوا و تنهایی: هر عاملی که موجب شود خود را تنها، بی کس، و جدا از دیگران احساس کنیم در ما حالت انزوا به وجود می آورند. آیا هرگز احساس انزوا کرده اید؟ پیام انزوا و تنهایی این است که باید به دیگران رابطه برقرار کنید. ده احساس نیروبخش: 1- احساس عشق و محبت: هر نوع ارتباط انسانی یا پاسخی است به محبت و یا فریادی برای کمک. اگر می توانستید به قدر کافی دوست بدارید مقتدرترین مرد جهان می شدید. "امت فاکس" 2- قدرشناس و سپاس 3- کنجکاوی 4- شور و هیجان 5- اراده و قاطعیت تصمیم و قاطعیت، بیدار باشی است به اراده انسانی 6- انعطافپذیری و نرمش 7- اعتماد به نفس 8- خوشرویی خوشرویی نشانه هوش فوق العاده شماست. زیرا هنگامی که احساس شادی می کنید بهتر می توانید هر نوع مشکلی را که بر سر راه شماست برطرف کنید. 9- سلامت و شادابی 10- کمک و خیرخواهی بخشش و کمک، راز زندگی است. فصل 12: نگرانی بزرگ: ساختن آینده ای مطمئن: هیچ چیز به اندازه رویا در ساختن آینده موثر نیست. مدینه های فاضله امروز واقعیت های فردایند. "ویکتور هوگو" هر واقعه ای در آغاز، بصورت رویاست. "کارل سند برگ" ذهن بشر، همیشه در جستجو است. دست کم می خواهد رنجها را کاهش دهد و از آنچه که منتهی به درد و رنج می شود دوری کند. مغز ما، همچنین در جستجوی راههایی است که به لذت و خوشی ختم می شود. همه ما دارای هدف هستیم. مشکل ما، همچنانکه بارها تأکید کرده ام این است که نمی دانیم چگونه از نیروهای خود استفاده کنیم. هدف بیشتر مردم این است که "صورت حساب های بی معنی خود را بپردازند" روزگار را بگذرانند، زنده بمانند. روزی را شب کنند و بطور خلاصه به نوعی زندگی کنند. بی آنکه طرحی برای زندگی خود بریزند. پس از آنکه هدفهای بزرگی را برای خود در نظر گرفتیم ممکن است نیل به آنها محال جلوه کند. نکته مهم در هدفگذاری این است که هدفهای بزرگ و الهام بخش داشته باشیم تا نیروهای درونی ما آزاد شود. تعیین هدف پایه همه موفقیت های زندگی و اولین قدم برای تبدیل ذهنیت ها به عینیت هاست. پس از تعیین هدف، باید بلافاصله برنامه ای ریخت وتلاش و کوششی بی وقفه و شدید را برای رسیدن به آن هدف آغاز کرد. این نیروی عمل هم اکنون در شما وجود دارد. و اگر تاکنون از آن استفاده نکرده اید علتش آن است که هدفهای شما آنچنان قوی و انگیزنده نبوده اند. تنها داشتن هدف نیست که دارای اهمیت است بلکه شیرینی های زندگی که در راه رسیدن به هدف نصیبتان شود نیز به همان اندازه مهم است. چگونه رویاهای خود را عملی کنیم؟ حداقل روزی دو بار باید هدفهای مورد نظر را در نظر مجسم کنید و لذتی که از نیل به آن اهداف ارزشمند خواهید برد به تصور آورید. رسیدن به هدفها بخودی خود باعث خوشبختی دراز مدت نمی شود بلکه از طریق تعقیب هدف شخصیت شما ساخته می شود. برای رسیدن به هدف ناچار باید موانعی را از سر راه خود بردارید و این کار به شما احساس عمیق و پایدار از کمال و موفقیت می دهد. مهمترین کاری که می توانید برای رسیدن به هدف بکنید این است که به محض تعیین هدف بلافاصله حرکتی برای رسیدن به آن انجام دهید. مهمترین قاعده ای که تاکنون باعث توفیق من در زندگی شده است. چیزی است که از یک فرد بسیار موفق یاد گرفتم. وی به من گفت که ابتدا هدف خود را روی کاغذ بیاورم و پس از آن هرگز آن هدف را کنار نگذارم مگر اینکه عمل مثبتی را در جهت رسیدن به آن انجام داده باشم. به خاطر داشته باشید که که در مورد هر یک از چهار هدف یک ساله باید هر روز حداقل یکبار احساس پیشرفت و موفقیت کنید. رسیدن به هدف هیچ ارزشی نخواهد داشت مگر اینکه پیش از رسیدن به آن، هدفهای تازه تر و بزرگتری را برای خود در نظر گرفته باشید. آنجا که تخیل نباشد، انسان هلاک می شود. "امکه" فصل 13: ده روز روزه فکری عادت یا بهترین خدمتکار و یا بدترین ارباب است. "ناتاتیل امونز" پشتکار و مداومت چیزی است که همه ما جویای آن هستیم. ما نمی خواهیم که فقط گاهگاهی به نتیجه دلخواه برسیم. نمی خواهیم هر از چندی برقی هر چند قوی در آسمان وجودمان بجهد. نشانه قهرمانان، پشتکار و مداومت است و تداوم واقعی در اثر عادت بوجود می آید. اما برای اینکه زندگی خود را به سطحی بالاتر برسانیم باید بدانیم طرز فکری که ما را به سطح زندگی کنونی رسانده است ما را به مقصدی که در نظر داریم نخواهید رساند. یکی از بزرگترین مشکلات مقاومت در برابر تغییر است. اکنون باید سطح فکر خود را بالاتر بریم تا به سطحی بالاتر از موفقیت فردی و حرفه ای دست یابیم. برای انجام این کار باید یکبار و برای همیشه دیوارهای ترس خود را فرو بریزیم و تمرکز فکری خود را تحت کنترل در آوریم. نباید خود را گرفتار مشکلات آنی کنیم بلکه به موقع خود باید توجه خود را به راه حلها معطوف سازیم و از این کار لذت ببریم. اکنون فرصت دارید که واقعاً تمام اصولی را که در فصول قبل یاد گرفته اید بکار ببرید. آنچه از شما می خواهم این کار ساده است: در ده روز آینده که از همین لحظه آغاز می شود خود را مقید کنید که کنترل کامل همه قوای فکری و عاطفی خود را به دست گیرید و هم اکنون تصمیم بگیرید که به مدت ده روز متوالی دچار افکار و احساسات ضعیف کننده و منفی نشوید. در زندگی هرگز بیش از از 10درصد از وقت خود را صرف هیچ مشکلی نکنید. 90 درصد بقیه را به راه حل بیندیشید و مهمتر از آن انرژی خود را بخاطر مسائل کم اهمیت هستند. روزه فکری ده روزه چهار قانون ساده اما مهم دارد. اگر مصمم به اجرای این برنامه هستید این قوانین را بخاطر بسپارید: قانون اول: در ده روز متوالی آینده هیچگونه فکر و احساس منفی و ضعیف کننده به خود راه ندهید. قانون دوم: هر گاه متوجه شدید که فکری منفی به سراغ شما آمده است بلافاصله فکر خود را به چه چیز بهتری متوجه سازید. قانون سوم: به راه حل مشکلات فکر کنید نه به مشکلات. قانون چهارم: چنانچه دچار لغزش شدید یعنی خود را غرق در افکار و احساسات منفی یافتید خود را سرزنش نکنید و ناراحت نشوید. بلافاصله فکر را عوض کنید این خطا قابل گذشت است. این تعهد ده روزه را برای خود ایجاد نکنید مگر آنکه یقین داشته باشید آنرا به مدت ده روز تمام حفظ خواهید کرد. این روزه ده روزه کار ساده ای نیست اگر طبق عادت همیشه متاسف هستید ترک عادت مشکل است. اگر دائماً به فشارهای مالی فکری می کنید از روی ترس عمل کردن وضع شما را بهتر نمی کند. اگر هر اشکالی که در زندگی شما پیش می آید همسر خود را سرزنش می کنید آسان ترین راه این است که به شیوه خود ادامه دهید. بخاطر داشته باشید که تنها شما هستید که می توانید به این روزه ده روزه معنی دهید و تنها شما هستید که خود را پای بند و مقید می کنید آنرا واقعاً به اجرا در آورید. با وجود این ممکن است برای اجرای همین برنامه هم از اهرمهای روانی استفاده کنید. یک راه ایجاد انگیزه این است که به اطرافیان بگویید می خواهید روزه فکری بگیرید. یا اینکه فردی را پیدا کنید که او نیز علاقمند به مشارکت در این برنامه باشد. علاوه بر اینها بد نیست که در این مدت خاطرات روزانه خود را در دفتری بنویسید و شرح دهید که چگونه توانسته اید بر احساسات گوناگون خود غلبه کنید. به نظر من این خاطرات را با ارزش خواهید یافت و بعدها به آن مراجعه خواهید کرد. |