|
نوشته شده توسط مدیریت سایت
|
|
سه شنبه ، 13 مهر 1389 ، 12:47 |
|
داستانهای کودکان
روزی روزگاری، در روستایی کوچک،مردی زندگی می کرد که بسیار زود باور و ساده لوح بود، او به خاطر همین ساده لوحی بارها و بارها مشکلات و گرفتاریهای زیادی برای خودش و دیگران درست کرده بود، اما باز پند و عبرت نمی گرفت و به نصیحت اطرافیانش گوش نمی کرد. کارهای اشتباه مرد ساده لوح، آن قدر ادامه پیدا کرد که دیگر در بین مردم به نادان معروف شده بود. یک روز مرد نادان بیمار شد و چشمهایش به شدت درد گرفت. به هر کس که می رسید، می پرسید: من چه کنم تا چشمهایم خوب شود؟
بیشتر مردم به او می گفتند: باید به شهر بروی پیش دکتر تا معالجه شوی. اما او حرف کسی را گوش نمی کرد. همچنان درد می کشید و آه و ناله می کرد. تا این که روزی مردی روستایی به او گفت: که کمی خاکستر روی چشمهایت بمال. شاید خوب شوی. مرد نادان همین کار را انجام داد اما هنوز ساعتی نگذشته بود که درد چشمهایش بیشتر شد و از زور درد فریادش به آسمان بلند شد. به سراغ مرد رفت و با داد و فریاد گفت: درد چشمهایم بیشتر شده! دارم کور می شوم. تقصیر تو بود که گفتی به چشمهایم خاکستر بمالم! مرد با تعجب گفت: ای نادان تو چرا خاکستر را توی چشمهایت ریختی؟ منظور من این بود که روی پلک چشمهایت بگذاری؟ چند روز گذشت. اما چشمهای او خوب نشد. اطرافیان از دست آه و ناله ی او خسته شده بودند و می گفتند: چاره درد تو این است که نزد دکتر بروی. روز بعد مرد نادان که به روستای نزدیک خودشان رفته بود، فکری به خاطرش رسید. از مردم سراغ دامپزشک را گرفت و نزد او رفت. به مرد دامپزشک گفت: چشمهایم درد می کند، دارویی به من بده! مقداری دارو که در چشم حیوانات و چهار پایان می ریخت، در چشم او نیز ریخت. پس از مدتی نه تنها چشمهایش بهتر نشد، بلکه بیشتر درد گرفت و آن قدر تار و کم سو شد که نمی توانست جایی را ببیند. مرد نادان، با عصبانیت نزد قاضی رفت و از دامپزشک شکایت کرد. پس از اینکه همه ماجرا را توضیح داد. گفت: آقای قاضی، چشمهایم دارند کور می شوند باید دامپزشک نادان را جریمه و مجازات کنی. قاضی با حوصله به حرفهای او گوش کرد و گفت: نادان اصلی تو هستی که برای معالجه چشمهایت نزد دامپزشک رفتی. آن کسی که باید جریمه شود، خودت هستی. تو سزای نادانی خودت را پس می دهی. مگر عقل نداری و فکر نمی کنی! چرا به حرف اطرافیان خود گوش نکردی. بجای اینکه نزد دکتر روی، هر کاری که دوست داری انجام می دهی؟ مرد نادان که از درد به می پچید، در دلش به قاضی حق داد و با آه و ناله پرسید: حالا چه کار کنم؟ قاضی که دلش برای او سوخته بود. و دستور داد اسبی را آماده کنند تا مرد نادان سوار شود و برای معالجه چشمهایش به شهر و نزد پزشک رود. " ما مثل طوطی" طوطی توی بطری بود. طاووس توی قوطی بود. طوطی گفت: "وای چه دم زیبایی! مثل رنگین کمان است." طاووس گفت: دلت بسوزه! من قشنگ ترین طاووس دنیا هستم. طوطی کوچولو غصه خورد. گفت: کاش مثل تو بودم! یک قطره اشک از چشمهایش سر خورد. بعد گفت: بیا برویم تا تو را به مادرم، طوطی طلا نشان دهم. بعد پرید. طاووس گفت: من با قطار می آیم. طوطی طلا که توی سطل بود پرسید: چی شده؟ چرا قیافه ات این طور شده؟ طاووس گفت: دختر تو چه زشت است. طوطی طلا گفت: تو که زیبایی، پرواز کن ببینم. طاووس این طرف پرید، آن طرف پرید: اما تنوانست پرواز کند. قطار خندید. طوطی طلا خندید. طوطی کوچولو خندید. فقط طاووس نخندید. طوطی و طاووس دعوا کردند. فیل طوطی داد زد: فاطمه فاطمه بیا! طوطی و طاووس دعوا می کنند. فاطمه آمد. طوطی و طاووس را از هم جدا کرد و گفت: اسباب بازی های گلم، هر کدامتان برایم زیبا هستید. دعوا بد است. اگر با هم این طور دعوا کنید من مادرم. طوطی کوچولو از بطری آمد بیرون طاووس هم از قوطی آمد بیرون. قطار، ترق ترق صدا کرد. طوطی طلا هم از سطل آمد بیرون و گفت: فاطمه جان، دیگر دعوا نمی کنیم. بخاطر ما نرو. د مثل دارکوب: دار کوب به درخت نوک می زد. یک دفعه صدای بلدرچین را شنید. بلدرچین داد زد: کمک! کمک کنید! دارکوب پرسید: چی شده پرنده کوچولو؟ بلدرچین گفت: آقا عقاب می خواهد مرا بخورد. ببین دارد دنبال می گردد. دارکوب به آسمان نگاه کرد. عقاب همین طور داشت می چرخید. به بلدرچین گفت: نترس! بیا پیش من! بلدرچین گفت: آخه این جا نمی توانم قایم بشوم. دارکوب دو- سه بار به درخت نوک زد و گفت: من با نوکم تنه درخت را سوراخ می کنم. پشت این درخت یک سوراخ بزرگ هست. برو توی آن. غذا هم هست. می توانی بخوری. بلدرچین رفت توی سوراخ بزرگی که دارکوب درست کرده بود. توی درخت پر ازغذا بود. بلدرچین گفت: وای این جا چقدر تاریک است! دارکوب نوک زد و نوک زد تا یک سوراخ کوچک روی درخت درست کرد. گفت: بیا! این هم از پنجره خانه ات. بلدرچین تشکر کرد و گفت: پس خودت چی؟ از عقاب نمی ترسی؟ دارکوب گفت: غصه مرا نخور! عقاب نمی تواند مرا بگیرد. کلاه مامان کاموایی سفید خرید تا برای نی نی کلاه ببافد. نی نی هر روز کلاف سفید در خودش می چرخد و دستهای مامان تند تند تکان می خورد و کلاه بافته می شود. نی نی تصمیم گرفت به مامان کمک کند. نی نی گفت: اگر کلاف دور خودش چرخید و نخ آن باز شد. نی نی گربه ی سیاه را توی حیاط دید. کلاف را طرف گربه ی سیاه انداخت به او گفت: کمک کن تا کلاه زودتر بافته شود. گربه که دوست داشت با گلوله ی کاموایی بازی کند، آن را کف حیاط چرخاند و دنبال کلاف دوید. نخ سفید بین گلهای سرخ باغچه پیچیده شد. نی نی با خوش حالی گفت: کلاه هم بوی گل سرخ می دهد. گربه سیاه آمد توی اتاق. گلوله کاموایی را برای نی نی انداخت. نی نی خیلی خوشحال شد که کلاه زود بافته شد. مامان آمد توی اتاق. گربه را از اتاق بیرون کرد. نخ ها را از توی اتاق وبین گلهای سرخ جمع کرد و گفت: تمام کاموا به گره خورده و کثیف شده نمی شود با آن کلاه بافت. مامان کلاه را توی سطل آشغال انداخت. بعد نی نی را حمام کرد. نی نی خیلی ناراحت بود. چون دیگر کلاه نداشت. قصه آفتابی خورشید خانم گاهی وقتها هوا ابری است. انگار برق آسمان رفته است! آن وقت ابرها دور از چشم خورشید خانم شروع می کند به شیطانی کردن. شیطانی می کنند و رعد و برق می آید و دعوایشان می کند. آنها هم گریه شان می گیرد. اشکهایشان باران می شود و می ریزد روی زمین. چترهای رنگی روی زمین می افتند. ناودان ها سرود میخوانند. پنجره ها بدون شیشه پاک کن، پاک و زلال می شوند. آسفالت خیابان سیاه و تمیز می شود. بوی درخت و سبزه همه جا را پر می کند. چند لحظه ی بعد خورشید خانم سر می رسد، می بیند ای وای ابرها نیستند، گریه کرده اند و دانه دانه با اشکهایشان رفته اند روی زمین. دلش برای ابرها تنگ می شود. دلش می گیرد. اما تا خنده ی گلها، درختها و بچه ها را می بیند، یک لبخند قشنگ می زند، یک لبخند بزرگ و رنگارنگ به اندازه ی رنگین کمان. گرد آوری: مریم سلطانی فیروز
|
|
آخرین بروز رسانی مطلب در دوشنبه ، 29 آذر 1389 ، 17:48 |