منوی اصلی
ورود به سایت



تبلیغات
میهن بلاگ
وبلاگ میهن بلاگ باشگاه ایرانیان موفق دنیا
پرشین بلاگ
وبلاگ پرشین بلاگ باشگاه ایرانیان موفق دنیا
بلاگفا
وبلاگ بلاگفا باشگاه ايرانيان موفق دنيا
باشگاه ايرانيان موفق
سايتي براي گروه هاي مختلف
نظرسنجی
نظر خود را در رابطه با همایشهای گروه ثبت نمایید
 
صفحه اصلي / مقالات / هدیه
مرتبط باسایت
هدیه پي دي اف چاپ پست الكترونيكي


دکتر اسپنر جانسون
مترجم :منیژه جلالی
اواخر بعد از ظهر بود که لیز از بیل خواست که روز بعد برای ناهار قرار ملاقاتی داشته باشند.فردای آنروز وقتی در رستوران همدیگر را دیدند.لیز به بیل گفت:تو خیلی سرحال به نظر می رسی!آیا شغلت را عوض کرده ای؟آیا اتفاقی افتاده؟
بیل گفت:آن زمان من و همکارانم برای رسیدن به نتایج خوب چه قدر سخت تلاش کرده و به مدت زمان طولانی و کوشش جدی نیاز داشتیم،اما حالا با شنیدن داستانی به نام(هدیه)من و همکارانم با تنش کمتر به نتایج بهتر می رسیم و از زندگی بیشتر لذت می بریم.
لیز پرسید:داستان درباره ی چیست؟
بیل پاسخ داد:درباره ی مردی جوان است که برای زندگی و کارکردن راهی کشف کرده است که امروزاو را شادتر و باتوفیق بیشتر همراه می سازد.

پس از شنیدن داستان،آنچه را آموخته بودم ابتدا در محیط کار و بعد در زندگی شخصی به کار گرفتم.حالا من شبیه مرد جوان داستان،نسبت به قبل خوشحال ترم و بهتر کار می کنم.
حالا من هر کاری انجام می دهم تمرکز بیشتری دارم،از آنچه اتفاق می افتد چیزهایی می آموزم،در نتیجه بهتر برنامه ریزی می کنم.
لیز از بیل درخواست کرد داستان را برایش بازگو کند.بیل هم داستان هدیه را آغاز کرد:
روزی روزگاری پسری زندگی میکرد که باشنیدن حرفهای پیرمردی خردمند توانست چیزهایی درباره ی هدیه بیاموزد.
پیرمرد گفت:اسمش هدیه است،زیرا این با ارزش ترین هدیه ای است که تا کنون دریافت کردی.وبا دریافت این هدیه خوشحالتر خواهی بود وتوانایی بیشتری برای انجام کارهایت خواهی داشت.
پسر همه چیز را درباره ی هدیه می دانست،دوچرخه ای که در آخرین سالگرد تولدش گرفته بود یا هدایایی که روز عید زیر درخت کریسمس پیدا می کرد.اما هرچه بیشتر فکر می کرد،درمیافت شادی آن هدایا برای مدت طولانی دوام نمی یابد او نمی دانست ویـژگی خاص هدیه چیست؟
او نزد پیرمرد رفته از او پرسید:آیا هدیه مانند چوب دستی جادویی است که می تواند همه ی آرزوهای مرا برآورده سازد؟
پیرمرد با خنده جواب داد:نه هدیه،به آرزو و جادو مربوط نمی شود.
پسر:آیا هدیه ی ماشین زمانی است که می توانم آن را سوار شده هر کجا بخواهم بروم؟
پیرمرد:نه هنگامی که هدیه را بیابی،دیگر وقتت را صرف این گونه خیال پردازی ها نخواهی کرد.
زمان سپری شد و پسربه سنین نوجوانی رسید.او با اشتیاق فراوان در رویاهای خود به چیزهای بیشترمی اندیشید که در دنیای خارج منتظر او بودند.افکارش مدام در پی هدیه می گشت.تا اینکه نزد پیرمرد رفته،پرسید:آیا هدیه چیزی است که مرا ثروتمند سازد؟
پیر مرد پاسخ داد:بله،اما ارزش آن به تنهایی با پول و طلا سنجیده نمی شود.بلکه آن تو را به سوی موفقیت و مهم بودن می رساند.الان ممکن است موفقیت برای تو رابطه ی بهتر با پدر و مادر یا پیدا کردن یک شغل نیمه وقت بعد از مدرسه باشد.بعدا ممکن است لذت بردن بیشتر از زندگی،احساس آرامش بیشتر یا احساسی بهتر درباره ی خودت.
پیر مرد از پسر پرسید:چه چیزی باعث می شود تو احساس رضایت کنی؟
پسر:وقتی افکارم را روی کاری که دوست دارم انجام دهم متمرکز می کنم.
پیرمرد گفت:هدیه رهارودی است که خودت باید به خود تقدیم کنی و تنها خود می توانی آن را کشف کنی.
نوجوان وقتی به دوران جوانی رسید تصمیم گرفت بدون کمک پیرمرد هدیه را پیدا کند.
او کتاب،مجله و روزنامه های فراوانی خواند.برای یافتن پاسخ حتی به سرزمین های دوردست سفرکرد ولی با همه ی اینها نتوانست بفهمد آن هدیه چیست.
مرد جوان،پس از مدتی،احساس نا خوشنودی کرد،معمولا سر وقت به محل کار می رسید و کاملا در کارش غرق می شد.او امیدوار بود ترفیع شغلی به دست آورد اما متوجه شد ترفیع شغلی که میپنداشت به او تعلق دارد به دیگری داده شده.
رفته رفته که خشم ونارضایتی او افزایش میافت از کیفیت کاراو کاسته میشد.او میدانست آنطور که انتظاردارد خوشحال و موفق نیست.
سرانجام،در کارو زندگی به حدی ازناخشنودی رسیدکه راهی جز رفتن نزد پیرمرد نیافت.
جوان به پیرمرد گفت:درکنارتو که هستم خود را شادتر و پرانرژی تر حس میکنم.ای کاش میتوانستم هدیه را پیدا کنم ولی یافتن آن به نظر آسان نمیرسد.
پیرمرد خندیدو گفت:برای یافتن هدیه به زمانی فکر کن که بسیار خوشحال و موفق بودی وبه او پیشنهاد داد:چرا برای مدتی از زندگی روز مره دور نمیشوی تا جواب بر تو آشکار شود؟
مرد جوان به دنبال گفته ی پیرمرد ،دعوت یکی از دوستانش را برای گذراندن تعطیلات در کلبه کوهستانی او پذیرفت.
اوساعتها در جنگل قدم میزد و از خود میپرسید چرا این پیرمرد اینقدر متواضع و موفق است ؟ در او آرامشی وجود دارد که در دیگران به ندرت میتوان چنین آرامشی را یافت.
به آنچه درباره ی هدیه میدانست فکرمیکرد:آن هدیه است که تو به خودت تقدیم میکنی .
پیرمرد گفته بود:وقتی کاملا متوجه کاری هستی که انجام میدهی ،ذهن تو سرگردان نمی شود و احساس خوشحالی بیشتری میکنی. تو در آن زمان  فقط مصمم به انجام کاری هستی که در دست داری . سپس لبخندی زد و پی برد منظور از هدیه چیست.
«هدیه گذشته نیست،هدیه آینده نیست،هدیه زمان حال است.»
هدیه،یعنی هم اکنون
اکنون نسبت به گذشته، آرامش  بیشتری حس میکرد.دیگر احساس فردی شکست خورده را نداشت.بودن در زمان حال،یعنی تمرکز بروی آنچه اکنون اتفاق میافتد.
وقتی کاملا در زمان حال باشی، نه گذشته و یا آینده، احساس شادی و موفقیت بیشتری خواهی داشت.
او هنگام ترک کلبه کوهستانی  از خود پرسشهایی میکرد.
اگر شرایطی که درآن هستی مانند الآن خوشایند نباشد باز هم حضور در زمان حال به همین اندازه شادی بخش خواهد بود؟
دراین صورت اهمیت گذشته و آینده چه میشود؟
و برای یافتن پاسخ پرسشهای خود دوباره نزد پیرمرد رفت.
موقع ملاقات با پیرمرد،احساس شادی میکرد و نزد او رفته وگفت:
ناگهان همه  چیز بر من روشن شد.هدیه همان حضور داشتن در زمان حال است.
حضور در زمان حال،عبارت است ازتمرکز بر چیزی که هم اکنون جریان دارد.
و پیر مرد گفت:به این جملات توجه کن.
(حتی در شرایط بسیار دشوار،هنگامی که بر آنچه در لحظه ی اکنون درست است تمرکز می کنی،احساس شادی بیشتری خواهی داشت.در نتیجه انرژی و اعتماد لازم را برای کنار آمدن با آنچه امروز درست نیست،بدست می آوریم.)
مرد جوان با تعجب گفت:پس بودن در زمان حال یعنی تمرکز بر آنچه درست است.
و پیر مرد گفت:هر چه بیشتر به آنچه نادرست است تمرکز کنی انرژی و اطمینان کمتری خواهی داشت.پس مهم است به جستجوی آنچه درست است برآیی.
مرد جوان پرسید:«اگر زمان حال خیلی رنج آور باشد چه باید کرد؟»مثلا هنگامی که فرد مورد علاقه را از دست می دهی؟
پیرمرد:رنج در زمان حال،مانند هر چیز دیگر،دائم در حال تغییر است،می آید و میرود.هنگامی که در زمان حال حضور داری و رنج میبردی می توانی به آنچه درست است توجه کنی،زندگیت را بر آن  اساس بسازی.
بودن در زمان حال به معنی از خود راندن پریشانی هاست،و توجه کردن به آنچه اکنون مهم است.تو به آنچه امروز به آن توجه می کنی زمان  حال خود را می سازی.
مرد جوان از پیر مرد تشکر کرد و گفت آماده است که به سر کار برود.
هفته ی بعد مرد جوان یادداشت هایی را که در گفت و گو با پیرمرد برداشته بود مرور کرد.سپس کار بر روی طرحی که مدتی به تأخیر افتاده بود،دوباره آغاز کرد.
او کوشید بر لحظه ای که در آن بود تمرکز کند.نفسی عمیق کشید وبه  ارزش آنچه در آن زمان درست بود پی برد.می دانست  برنامه ای که در دست اجرا دارد باید به پیش ببرد و سپس از آن برای به دست آوردن انرژی و اعتماد در کار بعدی استفاده کند.او مشکلات را یک یه یک بررسی کرد و به جای آشفته شدن و پرداختن به کاردیگر،در همان موقعیت باقی ماند.
در میان ناباوری،در عرض دوساعت،کار را به پایان رساند.او احساس خوبی داشت  با خود اندیشید«حضور داشتن در زمان حال برای من واقعا مفید بوده است.»
حالا می دانست اگر می خواهد امروز کاری را خوب انجام دهد باید در زمان حال باشد.
حالا هنگام سخن گفتن با دیگران،او می کوشید تمام توجه خود را به سخنان آنان معطوف کند و ذهنش را به هیچ وجه درگیر افکار دیگر نسازد.سعی داشت در گفتگوها شرکت کرده حداقل یک راه حل جدید ارائه دهد.احساس علاقه و تعهد مرد جوان به کارش موجب جلب توجه رئیس و دوستان او شد.
با وجود این،درست در زمانی که مرد جوان می پنداشت می داند چگونه در زمان حال حضور داشته باشد شکل دیگری بروز کرد.
او و یکی از همکارانش عهده دار انجام کاری شدند ولی همکارش کم کاری کرد و علاقه ی چندانی نشان نمی داد.مرد جوان هم همه کارها را برعهده گرفت.اما چندی نگذشت که از کارش عقب افتاد.
طرحی که بر عهده گرفته بود اهمیت فراوانی داشت.و به تأخیر افتادن ان باعث نارضایتی رئیس می گردید.وی پنداشت شکست خورده،احساس خستگی می کرد و از خود می پرسید:پیرمرد در چنین موقعیتی چه می کرد؟
به همین خاطر مجددا نزد پیر مرد رفت وبا او به گفت و گو پرداخت.
جوان رو به پیرمرد گفت:من با جدیت تلاش می کنم تا همیشه در زمان حال حضور داشته باشم و بیشتر نیز نتیجه مثبت آن را دیده ام ولی به نظرم کافی نیست.
سپس پیر مرد گفت:آیا واکنش تو درباره مشکلات و حمایت نکردن  دیگران،به جای روبرو شدن با آنها،ناامیدی  و دلسردی است؟
جوان گفت:بلی زیرا من هرگز از مجادله خوشم نیامده است و این یکی از معایبی است که مرا در مدیریت و رهبری دچار مشکل می سازد.
پیر مرد گفت شاید این مطلب بتواند به تو کمک کند:
اگر از گذشته چیزی نیاموخته باشی،مشکل می توانی آن را رها کنی.ولی همین که از آن چیزی آموختی و گذشتی،زمان حال رابهبود می بخشی.
و ادامه داد:من سالهای زیادی در سازمانی کارمی کردم که با افراد زیادی سروکار داشتم.بعضی ها زندگی سختی را می گذراندند و بعضی دیگر خوشبخت بودند.و من متوجه شدم آنها داری الگوهای  مشترکی هستند.
بسیاری از کسانی که مشکلات فراوان داشتند از اشتباهات گذشته خود ناراحت بودند یا می ترسیدند مرتکب اشتباهات دیگری شوند.
افراد موفق کسانی بودند  که توجه خود را بر کاری  که در آن زمان انجام می دادند متمرکز می ساختند آنان نیز اشتباهاتی کرده بودند،ولی می توانستند از آن اشتباهها درس هایی بیاموزند.
بسیاری از مردم از نگاه به گذشته اجتناب می ورزند زیرا نمی خواهد آزرده شوند ولی اگر به تجربه های گذشته نگاه می کردند و از اشتباهاتی که روی داده بود درسهایی می آموختند الان موفق بودند.زمانی که به راستی از گذشته درس بگیری،لذت بردن از زمان حال را آسان تر خواهی دید.
آن هنگامی که در زمان حال احساس ناراحتی یا شکست می کنی،زمان آن است که از گذشته بیاموزی یا برای آینده برنامه ریزی کنی.
تنها دو چیز است که می تواند شادی زمان حال را از تو بگیرد:افکار منفی تو درباره ی گذشته یا آینده.
مرد جوان گفت:پس هرگاه احساس کنم چیزی مانع لذت بردنم از زمان حال و کسب توفیق می شود،هنگام آن است که به گذشته نگاه کرده از آن درس بگیرم.
در ادامه پرسید:چرا آن هنگام که احساس منفی دارم زمان خوبی برای آموختن است؟
پیرمرد گفت:چون تو می توانی از احساس خود برای آموختن استفاده کنی.وجالب است بدانی هرچه بیشتر از گذشته بیاموزی،تأسف کمتر و زمان بیشتر درزمان حال خواهی داشت.پس:
به آنچه در گذشته روی داده است توجه کن،چیزهای مهم از آن بیاموز از آنچه آموختی،برای بهبود بخشیدن به زمان حال،بهره بگیر.
تو نمی توانی گذشته را تغییر بدهی،ولی می توانی از آن پند بگیری،هنگامی که همان شرایط به وجود می آید،تو می توانی متفاوت عمل کنی تا از زمان حال شادتر و توفیق آمیز تری لذت ببری.
صبح روز بعد مرد جوان با جدیت کار کرد تا همچنان در زمان حال باشد و گاهی به گذشته نگاه کرد تا چیزهایی از گذشته بیاموزد.
وقتی همکارش دوباره از انجام دادن وظیفه سرباز زد با او درباره ی نگرانیهایش صحبت کرد.در ابتدا به نظر می رسید همکار وی از او رنجیده است و قصد مقاومت دارد ولی وقتی ملاقات آنان به پایان رسید او از برخورد صادقانه مرد جوان خوشحال بود و تمایل خود را برای ادامه ی کار نشان داد.در محیط کار،روابط مرد با دیگران بهبود یافت در نتیجه رئیسش مسئولیت بیشتری به وی داد و مقام بالاتری را به عهده گرفت.
با این همه او برنامه روزانه کاملی نداشت و نمی دانست چه کاری را اول شروع کند.نا مرتب بودن برنامه ی روزانه،باعث می شد گاهی وقت زیادی را صرف انجام دادن کارهای بی اهمیت کند در حالیکه کارهای مهم،مدت زیادی انجام نشده باقی می ماند.
مرد جوان،نا امید و نا مطمئن از آنچه باید انجام دهد،یک بار دیگر به ملاقات دوست قدیمی اش رفت.
او به پیرمرد گفت:من پند گرفتن از گذشته،بدون حسرت خوردن بر آن را یادگرفته ام و حالا موفق ترم.با این حال نمی توانم  از عهده  همه چیز برآیم.به نظر میرسد  این کار بیشتر از توانایی من است.
پیرمرد سری تکان دادو گفت:در حال حاضر شاید چنین باشد،ولی چیزی که تو نمی دانی این است که هنوزآخرین اصل هدیه باقی مانده است و تو آنرا کشف نکرده ای.
و آنچه هنوز به آن نرسیده ای اهمیت اصل سوم،یعنی آینده است.
جوان:وقتی به مدت زیادی آینده را در نظر مجسم می سازم نگران می شوم.
پیرمرد:درست است که بودن در آینده عاقلانه نیست،زیرا در آن صورت احساس نگرانی و تشویش خواهی داشت،ولی مهم است که برای آینده برنامه ریزی کنی.
برنامه ریزی برای آینده،نگرانی وعدم اطمینان را کاهش می دهد.زیرا تو فعالانه به سوی توفیقهای آینده گام برمی داری و از آنچه انجام می دهی،ودلیل آن،آگاهی داری.
برنامه ریزی مانع دخالت بسیاری از حدس وگمانها در کارهای ضروری روزانه شده به تو اجازه می دهد برای رسیدن به نتیجه در آینده،بر آنچه امروز باید انجام دهی تمرکز کنی.
هیچ کس نمی تواند آینده را پیشگویی کند یا بر آن تسلط یابد.با این همه،برای آنچه می خواهی انجام شود هر چه بیشتر برنامه ریزی کنی،نگرانی کمتری در زمان حال،و شناخت بیشتری نسبت به آینده خواهی داشت.
مرد جوان پرسید:خوب چه زمانی باید برای آینده برنامه ریزی کرد؟
پیرمرد:هر زمان که می خواهی آینده ای بهتر از امروز بسازی.
وقتی که برنامه ای داری،همزمان با جمع آوری اطلاعات و تجربه های بیشتر لازم است در برنامه ی پیش بینی شده،همواره تجدید نظر کنی تا هر چه بیشتر به واقعیت نزدیک شود.
و مهمترین مسئله این است که برای رسیدن به آن آینده ی خیلی خوب،هر طور هست،امروز کاری انجام دهی،حتی اگر خیلی کوچک باشد.
طرح تصویری از آینده ای شگفت انگیز را امروز آغاز کن.برای کمک به تحقق چنان آینده ای،نقشه ای واقع بینانه خلق کن.نقشه ات را در زمان حال به اجرا درآور.
تو می توانی سه اصل را سه پایه ای به شمار آوری.این سه عبارتند از:زندگی در زمان حال،یادگیری از گذشته و برنامه ریزی برای آینده.
مرد جوان غرق تفکر درباره ی آنچه پیرمرد به او گفته بود با هیجان و آگاهی بیشتر به سرکار بازگشت.او هر روز،قبل ازآغاز کار برای کارهایش برنامه ریزی میکرد.وقتی از پایان یافتن کاری اطلاع می یافت،با زمان بندی مناسب برای انجام دادن کارها برنامه ریزی می کرد.
پس از مدتی رئیس او،با دیدن تلاشهای توفیق آمیزش،مقام بالاتری به او داد.حالا او هر روز که به سر کار می رفت آنچه را درباره ی حضور در زمان حال،پند گرفتن از گذشته و برنامه ریزی آینده آموخته بود به کار می گرفت.
این شیوه ی عمل نتایج خود را به بار می آورد.در کارش موفق و مورد احترام همکارانش بود و اطمینان داشت که بیشتر می تواند وظایف محوله را انجام دهد.
چندی بعد مرد جوان متوجه شد فروش محصولات جاری شرکت در حال کاهش است.اوضاع اقتصادی چندان خوب نبود.بعضی از رقبا محصولات بهتر با قیمتهای مناسب تر عرضه می کنند.
در روزهای پایانی هفته،مرد جوان با کمک رئیس شرکت،گزارشی درباره ی آنچه مشتریان از محصولات جدیدشان انتظار داشتند تهیه کرد.
او تصویری از آینده ی خوب شرکت مجسم ساخت.در طی چندماه بعدی،بسیاری از همکاران،لزوم توسعه ی محصولات مورد تقاضای مشتریان را پذیرفتند.
مرد جوان خوشحال بود که برنامه ریزی برای آینده را آموخته است و هم شرکت از آن سود برده است.سالها گذشت و مرد جوان به مردی کامل تبدیل شد.ولی ارتباطش را با پیرمرد حفظ کرده بود.
با وجود این،یک روز آنچه اجتناب نا پذیر بود اتفاق افتاد و پیرمرد دنیا را وداع گفت.سخنان خردمندانه ی ا و دیگر شنیده نمی شد و مرد جوان حیران و سر در گم بود.
در مراسم تشییع جنازه ی پیرمرد،مطالب شگفت آوری درباره ی پیرمرد گفته شد.به نظر می رسید به افراد بسیاری کمک کرده است.و متوجه شد که وی چه موجود فوق العاده ای بوده است.
از خود پرسید:من چه کنم تا بیشتر شبیه پیر مرد باشم و به دیگران کمک کنم؟
او می دانست حالا می تواند بیشتر اوقات در زمان حال حضور داشته باشد وبرآنچه اکنون درست است تمرکز کند و بر آنچه امروز اهمیت دارد توجه داشته باشد.
او آنچه را از گذشته آموخته بود،برای بهبود زمان حال به کار برد و دریافته بود با برنامه ریزی برای آینده،اغلب می تواند آینده ای بهتر بسازد.
او از خود می پرسید:چرا پیر مرد،برای شناساندن هدیه این همه وقت برای او و دیگران صرف کرده است.چرا به جای صرف وقت برا ی رسیدن به خواسته های خود کوشیده است تا هدیه را با دیگران شریک شود؟
با چشمانی بسته انرژی خود را به سؤالش متمرکز ساخت.آرام و رفته رفته پاسخ برایش آشکار شد.در واقع هر کاری که پیرمرد انجام میداد هدفمند است و این هدف این بود که حال،گذشته و آینده را به هم پیوند میزد و به کار و زندگی او معنا می بخشید.
زندگی درزمان حال،آموختن از گذشته برنامه ریزی برای آینده همه چیز نیست.همه ی اینها زمانی معنا دارد که در زندگی  هدف داشته باشی و به آنچه در زمان حال،گذشته و آینده مهم است پاسخ دهی.او دریافت.عملکرد تو به هدفت بستگی دارد،وقتی می خواهی خوشحالتر و موفقتر باشی وقت آن است که در زمان حال حضور داشته باشی.
وقتی می خواهی زمان حال تو بهتر از گذشته باشد وقت آن است که از گذشته بیاموزی.
زمانی که می خواهی آینده ات از حال بهتر باشد وقت آن است که برای آینده برنامه ریزی کنی..
وقتی با هدف زندگی و کار کنی به آنچه اکنون مهم است پاسخ می دهی،برای رهبری،مدیریت و حمایت،دوست بودن و دوست شدن توانایی بیشتری خواهی داشت.
او فهمیده بود بعضی ازمردم زمانی که جوان هستند موفق به دریافت هدیه می شوند و بعضی دیگر در روزگار سالخوردگی و هستند افرادی که هیچ وقت موفق نمی شوند.
وقتی بیل داستان را تمام کرد،لیز لبخند زد و گفت:به آن احتیاج داشتم.وادامه داد:
من مایلم بر آنچه اکنون اتفاق می افتد تمرکز کنم  وامروز به نتیجه برسم.گمان می کنم نکات آن را به کار خواهم بست تا ببینم برای من چه نتیجه ای دارد.
چند روز بعد،لیز از بیل خواسته بود تا دوباره ملاقاتی باهم داشته باشند.
روز ملاقات بیل،لیز را دید که برخلاف همیشه  اصلا خسته و مضطرب به نظر نمی رسید.و لیز علت آن را چنین بیان کرد:
من درباره ی داستان هدیه خیلی فکر کردم به ویژه قسمت آخر آن:«آن جا که پیر مرد فهمید،بودن در زمان حال یعنی اینکه بدانی درست الآن هدف تو چیست و واکنش نشان دادن به آن،آن زمان بود که به گذشته فکر کردم و راههایی را که برای به کارگیری آنچه  آموخته بودم به کاربردم وبعد تلاش خود را آغاز کردم.
نخستین بار وقتی به زمان حال تمرکز کردم دریافتم هدفم در آن لحظه مادر خوب بودن است.توانستم تمام توجهی را که پسرم نیاز داشت به او معطوف کنم و کاملا با او باشم.من،درست درهمان لحظه،به آنچه برای او مهم بود گوش سپردم.همین کار من و پسرم را بسیار خوشحال کرد وحالا از چنین اوقاتی بیشتر بهره می گیرم.
و افزود،از تأثیر زیاد این نه تنها بر خودم که برتمام کسانی که این داستان را برایشان گفتم،تعجب می کنم.
به طور مثال:روزی یکی از فروشندگان موفق شرکت را ناراحت دیدم.وقتی علت را پرسیدم او از خرابی بازار حرف زد واینکه در چنین شرایطی هیچ کس نمی تواند فروش خوبی داشته باشد.رئیسم تصور می کند من کمتر کار می کنم و مانند گذشته در فروش موفق نیستم.
لیز گفت:آن زمان بود که داستان را برایش گفتم.چند هفته بعد او را دیدم در حالی که کالا سرحال و خندان بود و گفت:همین الآن یک فروش بزرگ کردم و اوضاع بهتر شده است.زیرا یاد گرفته ام چگونه از گذشته بگذرم و بیشتر در زمان حال زندگی کنم.
سعی می کنم به مشتریانم کمک کرده تا به آنچه نیاز دارند دست یابند.
وقتی گذشته را رها می سازم و کاملا متوجه زمان حال می شوم تنها به این فکر می کنم که چگونه به مشتریان  کمک کنم تا درست همین حالا به نیازهای خود برسند و دیگر هیچ.وقتی این کاررا می کنم اغلب فروش بیشتر می شود.و با پی بردن به این مسئله نگرانی اش برطرف شد.
او قسمتهایی از داستان را نوشته و به اتاق کارش نصب کرده است تا درموقع لازم آنها را به کار گیرد.
لیز ادامه داد:همسرم نیز روزی نزد من آمده و گفت:با فکر کردن به داستان به این نتیجه رسیدم که من به حدی درگیر آینده بودم که نمی توانستم،امروز،از آنچه داریم لذت ببرم.
من همه ی توان خود را صرف پول درآوردن بیشتر کرده بودم و متوجه شدم حتی اگر میلیونها دلار درآمد داشته باشم باز همیشه  چیزهایی هست که نمی توانم تهیه کنم.
همسرم تشخیص داد زندگی خانوادگی امروز را فدای تجارت فردا کرده است.و فهمید به جای آنکه در هر روز تنها به فکر آینده باشد،باید هر روز را در همان روز زندگی کند.
بیل در این لحظه از لیز پرسید:آیا تو با استفاده از چنین طرزتفکری در کار احساس موفقیت می کنی؟
لیزا پاسخ داد:بلی به تازگی یکی از شعبه های ما در فروش یکی از بهترین محصولات دچار شکست شده بود و این باعث نگرانی همه ما شده بود.بنابراین برای همکاران یادداشتی نوشته و خواستم درباره ی آینده محصولات فکر کنند.
بعد از ظهر آن روز بیشتر دوستان با پیشنهادهای بسیار با ارزش به نزد من آمدند.من فهمیدم،با برنامه ریزی برای آینده،دستیابی به آنچه را نیاز دارم آغاز کرده ایم و بعد توانستم توجه خود را به نیازهای روزانه متمرکز سازم.
و در یافتم آنچه درست اکنون اهمیت دارد همیشه در حال تغییر است.اما حالا،هدف اصلی من،مشارکت واقعی در کار و مادر وهمسری خوب بوده است.
پی بردم اگر بر لحظه ی حاضر و برآنچه باید انجام دهم توجه کنم موفق تر خواهم بود.
این داستان نه تنها روی من تأثیر داشته بلکه بسیاری از دوستان و افراد خانواده ام نیز استفاده از این روش را یاد گرفته اند.و توانسته ایم تأثیر بسیار مثبتی در زندگی و کار بگذاریم وبه بیل گفت:بسیار از تو ممنونم که داستان هدیه را برایم گفتی.بر اثر آن همه چیز تغییر کرده است.
و هر فردی اگر همین امروز از زمان حال استفاده کند خوشبختتر و موفق تر خواهد شد.من تصمیم دارم این روش را بیشتر به کار گیرم و سعی  کنم افراد بیشتری نیز این قوانین را برای بهبود در زندگی و کارشان به کار ببرند.
وقتی اطرافیان انسان در خانه و محل خوشحال تر و موففق تر باشند همه از آن سود می برند ومن تصمیم دارم این را با دیگران در میان بگذارم.
خلاصه کننده : پروین آفریده

نظر ها
افزودن جدید جستجو
khosrow     |212.33.206.xxx |2010-04-20 21:15:40
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

3.23 Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."

 
سخن روز
ژوزف مورفی: منشا همه بیماریها در فکر است
موسیقی آنلاین
هواشناسی


تهران
رطوبت: 29 درصد
ميدان ديد: 9.99 کيلومتر
فشار: 982.05 متر مربع
طلوع آفتاب: 6:40 ق/ظ
غروب آفتاب: 7:24 ب/ظ
دماي فعلي: 22 درجه سانتيگراد
روز: سه شنبه
حداقل: 23 درجه سانتيگراد
حداکثر: 34 درجه سانتيگراد
روز: چهار شنبه
حداقل: 25 درجه سانتيگراد
حداکثر: 35 درجه سانتيگراد
روز شمار
 
سه شنبه
1389
شهریور
16
 
پربییننده ترین مطالب
دو مرد در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند. یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود
معرفي كتابامروزه زن‌ها نيمي از نيروي‌كار جهان را تشكيل مي‌دهند. با اين حال در عرصه‌ي
ايده ها و نداهاي درونتان را بقاييد وقتي كه شما هدف و يا آرزويي را دل مي پروانيد و آنگاه
با عرض سلام من خانمي هستم که بعد از 17 سال زندگي مشترک حدود 10 ماه پيش متارکه کردم و در اين
اگر از علاقه مندان اینترنت باشید محال است که با نام گوگل آشنا نباشید و یا اینکه حتی از
الو ... الو ... سلامکسي اونجا نيست ؟؟؟مگه اونجا خونه ي خدا نيست ؟پس چرا کسي جواب نميده ؟يهو
سلام خدمت همه دوستانجلسات قانون جذب شرکت ایرانیان موفق به صورت موقت برگزار نمی
با سلام و تشکر فراوان من در موقعيتي در کلاس شما شرکت کردم که اطرافيانم با رفتارهايشان
گیاه: آنچه رستنی است و باعث زیبایی زمین می شود. ابّ (گیاه) نام قرآنی: اَبّا نام فارسی:
زندگی نامه پل گالوین(تولید تلویزیون،گرامافون و رادیو)پل گالوین در 24 ژوئن 1895 به دنیا
گندم یکی از گیاهان بوته ای است و یکی از مواد غذایی مهم برای نوع بشر است. دانه گندم دارای
داستان قدم اول رام کنندگان حیوانات سیرک برای مطیع کردن فیلها از ترفند ساده ای استفاده
شهسواری به دوستش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند برویم. می خواهم ثابت کنم که او
سلام به همه دوستان فروشگاه الکترونیکی محصولات موفقیت شرکت ایرانیان موفق راه اندازی
ناله اي نيست ، آهي نيست ديگر از شكوه هاي شبانه خبري نيست و ديگر حرفي نخواهم زد از تاريكي
"انتظار نداشته باش که آیینه ای که نیمه محکوم کننده تو را در بیرون از تو نشان می دهد با تو
سلام به همه دوستان خوبشب یلدا شب زایش مهر و انقلاب زمستانی
تولد: 3 جولاي 1962 در سيراکيوز از شهرهاي نيويورک به دنيا آمد . او تنها پسر خانواده و داراي
از نظر گیاه شناسی، میوه عبارت است از تخمدان رشد کرده و تکامل یافته ی یک گل، که ممکن است
1- تمام افراد مجهز به سيستم ورودي وپردازش و خروجي هستند. 2- هر انساني،نقشه اي ذهني و مخصوص